( 1 ) بن مسعود را خواست و لشكرى به او سپرد تا براى يارى عثمان بروند . آنان حركت كردند و چون به نزديكترين مرزهاى حجاز رسيدند گروهى از همراهان مجاشع جلوتر رفتند و به مردى برخوردند و از او پرسيدند چه خبر دارى ؟ گفت : دشمن خدا و آن مردمك ريش دراز ( عثمان ) كشتهشد و اين هم كه همراه دارم مشتى از موهاى اوست . زفر بن حارث كه نوجوانى بود و از همراهان مجاشع بود برجست و آن مرد را كشت و اين مرد نخستين فردى بود كه به خون خواهى عثمان كشته شد . مجاشع بن مسعود به بصره برگشت و چون ابن عامر چنين ديد اموال بيت المال را برداشت و عبد الله بن عامر حضرمى را بر بصره گماشت و به قصد رفتن به مكه بيرون آمد . در مكه به طلحه و زبير و عايشه پيوست و آنان قصد داشتند به شام بروند .
او گفت : به بصره بياييد كه مرا آن جا كارهاى پسنديده بوده است و آن جا سرزمين اموال و شمار فراوانى از مردان است و به خدا سوگند اگر مىخواستم مىتوانستم از بصره بيرون نيايم تا آنكه مردم را به جان يك ديگر بيندازم و گروهى را با گروهى ديگر از ميان بردارم . طلحه گفت : اى كاش اين كار را كرده بودى گويا بر دوش و گردن بنى تميم شفقت كردى . سرانجام تصميم گرفتند به بصره بروند . او هم با ايشان به بصره آمد . روز جنگ جمل چون شكست آشكار شد و مردم گريختند عبد الله بن عامر پيش زبير آمد و دست او را در دست گرفت و گفت : اى ابا عبد الله تو را به خدا سوگند مىدهم كه مواظب امت محمد ( ص ) باش كه پس از امروز و اين جنگ ديگر امت محمد هرگز وجود نخواهد داشت . زبير گفت : بگذار اين دو گروه با يك ديگر درآويزند كه همراه ترس شديد مطامع و اميدهايى هم هست . ابن عامر به شام رفت و در دمشق ساكن شد . پسرش عبد الرحمان در جنگ جمل كشته شد و كنيهء ابن عامر به نام همين پسرش بود .
حارثة بن بدر كه همان ابو العنبس غدانى است در مورد خروج ابن عامر و رفتن او به دمشق چنين سروده است : « از جمله اخبارى كه به من رسيده است اين است كه ابن عامر در دمشق فرود آمده و همان جا مقيم شده است . او برگرد دو حمام دمشق و كاخ آن مىگردد ، به زندگى خود سرگرمى هر چند مردم راضى و خشنود پيش تو نيايند . روز گزينش تيرها و تيراندازى فرار را به مصلحت ديد و حال آنكه پيش از آن از دعوت كنندگان به جنگ بود ، گويى نيزهها بر فراز سرهايشان همچون برقى است كه به آنان نزديك مىشود ، او آن چنان
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 169
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٦٩