( 1 ) هزار مرد هم از سپاهيان و مردم دمشق به او پيوستند و جمع سپاهيان همراه مروان سيزده هزار تن بود و بيشتر آنها پياده بودند . در سپاه مروان فقط هشتاد اسب بود كه چهل رأس از عباد بن زياد بود و بقيه از ديگران . فرمانده ميمنه سپاه مروان ، عبيد الله بن زياد و فرمانده ميسرهاش عمرو بن سعيد بود . ضحاك بن قيس هم براى فرماندهان لشكرهايش نوشت و همگى در ناحيهء مرج پيش او آمدند و سى هزار تن بودند . آنان بيست روز در مقابل يك ديگر ايستادگى كردند و هر روز به جنگ ادامه دادند تا آنكه ضحاك بن قيس كشته شد و گروهى بسيار از قيس هم كشته شدند . چون ضحاك كشته شد و سپاهيانش شكست خوردند و گريختند مروان و همراهانش به دمشق برگشتند و مروان فرماندهان خود را براى سپاهيان گسيل داشت و همهء مردم شام با او بيعت كردند . مروان قبلا خالد بن يزيد بن معاويه را اميدوار كرده بود كه در كار خلافت شركت دهد و وليعهد او باشد ولى بعد پشيمان شد و ولايتعهدى را پس از خود براى دو پسر خويش عبد الملك و عبد العزيز قرار داد . و در صدد برآمد قدر و منزلت خالد را فرو آورد و مردم را نسبت به او بىرغبت كند . پيش از آن هر گاه خالد پيش او مىآمد او را با خود روى تخت خويش مىنشاند . روزى خالد آمد و خواست همان جا كه هر روز مروان او را مىنشاند بنشيند ، مروان در حالى كه او را نكوهش مىكرد گفت : اى پسر زنى كه نشيمنگاهش خيس است دور شو كه به خدا سوگند در تو هيچ عقل و خردى نمىبينم . خالد همان دم خشمگين پيش مادرش برگشت و گفت : تو مرا رسوا كردى و نسبت به من كوتاهى كردى و كار مرا تباه ساختى . مادر گفت : موضوع چيست ؟
گفت : با اين مرد ازدواج كردى و نسبت به من چنين و چنان كرد و به او خبر داد كه مروان در آن روز با او چه كرده است . مادرش گفت : هيچ كس اين سخنان را از تو نشنود و مروان هم نفهمد كه چيزى به من گفتهاى و مثل گذشته و همان گونه كه پيش من مىآمدى بيا و از اين موضوع درگذر تا سرانجام آن را ببينى . من شر او را از تو كفايت مىكنم و براى تو از او انتقام خواهم گرفت . خالد سكوت كرد و به خانهء خويش برگشت . و چون مروان پيش مادر خالد كه دختر ابو هاشم بن عتبه بن ربيعه و همسر او بود آمد از او پرسيد خالد براى تو چه چيزى گفت و موضوع امروز را چگونه نقل كرد ؟ گفت : خالد چيزى به من نگفت . مروان پرسيد مگر خالد از من شكايت نكرد و از تقصير من و سخنانى كه به او گفته بودم چيزى نگفت ؟ او گفت : اى امير المؤمنين تو در چشم خالد بزرگتر از اين هستى و او بيش از اين در تعظيم تو كوشاست كه مطالبى بگويد يا از آنچه گفتهاى چيزى به دل بگيرد و تو براى او به منزلهء پدرى .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 163
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٦٣