تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
( 1 ) محمد بن عمر واقدى از اسحاق بن يحيى ، از عيسى بن طلحه نقل مىكند كه مىگفته است * مروان بن حكم روز جنگ خانهء عثمان ، نبرد سختى كرد و در آن روز به پاشنه‌هاى پايش ضرباتى خورد كه گمان نمىرفت از شدت زخم و خون ريزى زنده بماند . واقدى همچنين از خالد بن هيثم ، از يحيى بن ابى كثير ، از ابو حفصه بردهء آزاد كردهء مروان نقل مىكند كه مىگفته است * مروان در آن روز از خانهء عثمان بيرون آمد و رجز مىخواند و هماورد مىخواست . عروة بن شبيم بن بيّاع ليثى ضربتى بر پس گردنش زد كه به رو افتاد . عبيد بن رفاعة بن رافع زرقى در حالى كه كاردى در دست داشت به سوى مروان دويد تا سرش را ببرد . دايه او كه شيرش داده بود و فاطمه ثقفى بود و مادر بزرگ ابراهيم بن عربى سالار يمامه بود ، به عبيد گفت ، اگر مىخواستى او را بكشى كه كشتى با گوشت او چه كار دارى كه مىخواهى آن را جدا كنى . عبيد از او شرم كرد و مروان را به حال خود رها ساخت . همچنين واقدى از شرحبيل بن ابى عون ، از عياش بن عباس ، از قول كسى كه در آن روز حضور داشته است نقل مىكند كه * ابن بيّاع در آن روز با مروان مبارزه كرد . گويد : گويى هم اكنون به او مىنگرم كه دو طرف دامن قباى خود را در كمرش جمع كرده است و زير قبا زره پوشيده است و بر پس گردن مروان ضربتى زد كه دو پى گردنش قطع شد و در افتاد . آنان خواستند سرش را ببرند . گفتند : شما گوشت را پاره پاره مىكنيد ! او را به همان حال رها كردند . واقدى از حفص بن عبد الله بن جبير ، از ابراهيم بن عبيد بن رفاعه نقل مىكند كه مىگفته است * پس از آن روز پدرم كه درباره مروان سخن مىگفت ، گفت : اى بندگان خدا چنان ضربتى بر پاشنه‌اش زدم كه تصور مىكردم مرده است . و آن زن او را از من نگهداشت و گفت : با گوشت او مىخواهى چه كنى و مرا شرم آمد و او رها كردم . موسى ابن اسماعيل از جويريه بن اسماء ، از نافع نقل مىكند كه * روز جنگ خانهء عثمان چنان ضربتى به مروان زده شد كه بر دو گوش او اثر گذاشت و در افتاد . مردى آمد و خواست سر او را ببرد ، مادرش گفت : سبحان الله مىخواهى جسد مرده‌يى را مثله كنى . و آن مرد او را به حال خود رها كرد . گويند : چون عثمان كشته شد و طلحه و زبير و عايشه در طلب خون عثمان به بصره رفتند ، مروان بن حكم هم همراه آنان رفت و در آن جنگ هم جنگ سختى كرد و همين كه ديد مردم روى به هزيمت نهاده‌اند به طلحه نگريست كه