( 1 ) گويد : در اين هنگام حسين ( ع ) جامهء جنگى پوشيد و يارانش برگرد او جنگ كردند تا همگى كشته شدند . حسين عليه السلام كه محاسن خود را خضاب فرموده بود و عمامه سياه بسته بود جنگ مىكرد جنگى كه شايسته سواركارى دلير است . گويد : مردى از شاميان ، على اكبر پسر حسين ( ع ) را كه مادرش آمنه دختر ابى مرّة بن عروة بن مسعود ثقفى بود و مادر آمنه دختر ابو سفيان بن حرب بوده است فراخواند - يعنى حضرت على اكبر نوه عمه يزيد بوده است ؟ ! - و گفت : تو را با امير المؤمنين خويشاوندى نزديك و پيوند است اگر مىخواهى امانت مىدهيم و در زينهارى هر كجا مىخواهى برو . على اكبر پاسخ داد كه خويشاوندى نزديك با رسول خدا براى رعايت شايستهتر از خويشاوندى ابو سفيان است و سپس بر او حمله كرد و اين رجز را مىخواند :
« من على پسر حسين پسر على ام ، سوگند به خانهء خدا كه ما از شمر و عمر بن سعد و پسر زياد به پيامبر سزاوارتريم » . [ 1 ]
گويد : مردى از قبيله عبد القيس به نام مرّة بن منقذ بن نعمان بر على اكبر حمله كرد و بر او نيزه زد . على اكبر را كه سخت زخمى بود از زمين برداشتند و نزديك پدر بردند ، حسين فرمود : پسرم تو را كشتند ؟ پس از تو خاك بر سر اين جهان باد ، و او را در آغوش كشيد تا درگذشت . در اين هنگام حسين ( ع ) به پيشگاه كردگار چنين عرضه داشت :
« پروردگارا ما را فراخواندند كه يارى دهند نه تنها يارى ندادند كه كشتند ، پروردگارا ! باران آسمان را از ايشان باز دار و آنان را از بركتهاى زمين محروم دار و اگر ايشان را روزگارى مهلت و نعمت مىدهى پراكندهشان ساز و گروه گروه فرماى و واليان را از آنان هرگز خشنود مدار .
در اين هنگام پسركى از پسران حسين دوان دوان آمد و بر دامن حسين نشست ، مردى او را نشانه گرفت و تيرى انداخت كه بر گلوى كودك نشست و او را كشت . حسين به پيشگاه خدا عرضه داشت : پروردگارا اگر پيروزى را از ما باز داشتهاى چنان دار كه سرانجام آن پسنديده باشد و انتقام ما را از گروه ستمگر بگير .
گويد : قاسم بن حسن بن على كه نوجوانى بود و پيراهن بر تن داشت و كفش معمولى
هامش
[ 1 ] .انا على بن حسين بن على * نحن و بيت الله اولى بالنبى
من شمر و عمرو ابن الدّعى