( 1 ) كسى دربارهء او با رسول خدا ( ص ) سخن بگويد و سرانجام گفتند كسى جز اسامة بن زيد جرأت اين كار را ندارد . اسامه با پيامبر سخن گفت و پيامبر به او فرمودند : براى چه و به چه مناسبت در مورد اجراى حدى از حدود خداوند شفاعت مىكنى ؟ سپس پيامبر ( ص ) برخاستند و خطبهاى ايراد فرمودند و گفتند : همانا پيش از شما كسانى كه تباه و نابود شدند به اين جهت بود كه اگر شخص قدرتمند و خانواده دارى دزدى مىكرد رهايش مىكردند و هر گاه شخص ضعيفى دزدى مىكرد دربارهء او حدّ را اجرا مىكردند ، و به خدا سوگند مىخورم كه اگر فاطمه دختر محمد دزدى كند دستش را قطع خواهم كرد .
محمد بن اسماعيل بن ابى فديك از هشام بن سعد ، از زيد بن اسلم نقل مىكند * عمر بن خطاب در پرداخت مقررى مهاجران نخستين و فرزندان ايشان را بر ديگران برترى داد و به اسامة بن زيد بيشتر از عبد الله بن عمر پرداخت . عبد الله بن عمر مىگويد ، مردى به من گفت : امير مؤمنان كسى را بر تو برترى داده است كه سن او از تو بيشتر نيست و پيش از تو هجرت نكرده است و در هيچ جنگى هم كه تو شركت نداشته باشى شركت نكرده است . عبد الله مىگويد ، با پدرم گفتگو كردم ، گفت : او چه كسى است ؟ گفتم : اسامة بن زيد .
گفت : به خدايى خدا سوگند راست مىگويى . اين كار را كردم ، زيرا زيد بن حارثه در نظر پيامبر ( ص ) از عمر محبوبتر بود و اسامة بن زيد هم از عبد الله بن عمر محبوبتر بود و به اين جهت چنين كردم .
خالد بن مخلد بجلى از عبد الله بن عمر ، از نافع ، از ابن عمر ، نقل مىكند كه مىگفته است * عمر بن خطاب براى اسامة بن زيد همان مقدار مقررى تعيين كرد كه براى شركت كنندگان در جنگ بدر يعنى چهار هزار درم و براى من سه هزار و پانصد درم . گفتم :
چرا براى اسامة بيش از من تعيين كرديد و او در هيچ جنگى حضور نداشته مگر اينكه من هم حضور داشتهام . گفت : او در نظر رسول خدا از تو محبوبتر بود و پدرش هم در نظر رسول خدا از پدرت محبوبتر بود .
مسلم بن ابراهيم از قرة بن خالد ، از محمد بن سيرين نقل مىكند كه مىگفته است * به روزگار عثمان خرما بن به هزار درم ارزيابى مىشد ، اسامه خرمابنى را سوراخ كرد و شيره آن را بيرون كشيد و براى مادرش برد . به او گفتند : تو كه مىبينى خرما بن هزار درم ارزش پيدا كرده است چرا چنين كردى ؟ گفت : مادرم خواسته بود و او هر چه از من بخواهد كه بتوانم انجام دهم ، انجام مىدهم .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 59
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥٩