( 1 ) همراهانش حركت كردند و نزديك شام رسيدند مه بسيار شديدى ايشان را فرو گرفت ، آنچنان كه از انظار پوشيده ماندند و توانستند حمله كنند و آنچه مىخواستند ، انجام دادند .
گويد ، خبر رحلت رسول خدا ( ص ) و حملهء اسامه به سرزمينهاى روم در يك روز به اطلاع هرقل رسيد و روميان گفتند حتى مرگ پيامبرشان آنان را از هجوم به سرزمين ما باز نمىدارد .
عروه در دنباله سخنان خود مىگفت : هيچ سپاهى ديده نشد كه از سپاه اسامه سالمتر بازگردد . يزيد بن هارون هم از حماد بن سلمة ، از هشام بن عروة ، از پدرش روايتى همينگونه آورده است و افزوده است كه ابو بكر و عمر و ابو عبيده جراح هم در آن سپاه بودند و پيامبر ( ص ) اسامه را برايشان فرماندهى داد .
گويد ، فاطمه دختر قيس كه همسر اسامه بود براى او نوشت حال پيامبر ( ص ) وخيم شده است و نمىدانم چه پيش آيد ، اگر مصلحت مىبينى كه بمانى بمان . اسامه همچنان در جرف ماند تا آنكه پيامبر ( ص ) رحلت فرمودند . گويد ، به اسامه دستور داده شده بود با دشمن سخت برخورد كند و پاى ايشان را از آن منطقه قطع و كوتاه كند ، و در همين هنگام اعراب هم مرتد شدند .
واقدى از عبد الله بن يزيد بن قسيط ، از پدرش ، از محمد بن اسامة بن زيد ، از قول پدرش اسامه نقل مىكند كه مىگفته است * به پيامبر ( ص ) خبر رسيد كه مردم اعتراض مىكنند كه چرا اسامه را به فرماندهى مهاجران و انصار گماشتهاند . آن حضرت از خانه بيرون آمدند و بر منبر نشستند ، نخست ستايش و نيايش خداوند را به جا آوردند و سپس فرمودند :
اى مردم لشكر اسامه را روانه كنيد و به جان خودم سوگند اگر دربارهء فرماندهى او سخنى گفتهايد پيش از آن هم دربارهء فرماندهى پدرش سخن گفتيد و حال آنكه او شايسته براى فرماندهى است ، پدرش هم شايسته فرماندهى بود . گويد ، لشكر اسامه در جرف اردو زد و مردم جمع شدند و بيرون مىرفتند . در اين هنگام حال پيامبر ( ص ) وخيم شد . اسامه و مردم توقف كردند كه ببينند خداوند در مورد پيامبر چه تقديرى مىفرمايد . اسامه مىگويد : چون حال پيامبر وخيم شد از اردوگاه بيرون آمدم و مردم هم همراه من آمدند و پيامبر ( ص ) سخت بىحال بودند و سخن نمىگفتند ، دستهاى خود را به آسمان بلند كردند و سپس
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 57
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥٧