( 1 ) ابو رافع نقل مىكند كه مىگفته است * مروان ، ابو هريره را به جانشينى خود در مدينه گماشت و خود به مكه رفت .
عفان بن مسلم و عارم بن فضل از حماد بن سلمه ، از ثابت ، از ابو رافع نقل مىكند كه مىگفته است * مروان گاهى ابو هريره را به جانشينى خود در مدينه مىگماشت و ابو هريره سوار خرى مىشد كه بر آن به روايت عفان جلى و به روايت عارم پلاسى مىانداختند و بر سرش ريسمانى از ليف خرما ، و ابو هريره بر آن سوار مىشد و چون كسى را مىديد مىگفت : راه را خلوت كنيد كه امير آمد ! گاهى هم شبها آهسته كنار پسر بچهها كه مشغول بازى كلاغ پر بودند مىآمد و ناگهان بدون اينكه متوجه شوند ، خود را ميان ايشان مىانداخت و پا بر زمين مىكوفت و بچهها مىترسيدند و مىگريختند . گاهى مرا به غذاى شام خود دعوت مىكرد و مىگفت : استخوانهاى گوشتدار را براى امير بگذار و چون نگريستم مىديدم غذاى او فقط نان تريد به روغن زيتون است .
عمرو بن عاصم كلابى از اياس بن ابى تميمه ، از عطاء بن ابى رباح ، از ابو هريرهء نقل مىكند كه مىگفته است * هيچ درد و بيمارى در نظر من بهتر از تب نيست ، زيرا سهم همهء مفاصل و اندام را مىپردازد و همه را فرا مىگيرد و خداوند متعال هم پاداش تمام اعضا را مىدهد .
ابو بكر بن عبد الله بن ابى اويس از سليمان بن بلال از عمرو بن ابى عمرو ، از عطاء بن ابى مروان اسلمى نقل مىكند كه مىگفته است * من در انجمن قبيلهء اسلم كه نزديك منبر مسجد مدينه بود نشسته بودم و ابو هريره مشغول ايراد خطبهاى براى مردم بود . چهرهء خود را به سوى انجمن اسلمىها برگرداند و گفت : اى بزرگان قبيلهء اسلم بميريد و اين سخن را سه بار تكرار كرد ، و باز گفت : اى گروه اسلمىها بميريد و ابو هريره هم خواهد مرد .
روح بن عباده از ابن عون ، از عبيد بن باب نقل مىكند كه مىگفته است * از كوزهاى آب بر دست ابو هريره مىريختم و او مشغول وضو گرفتن بود . مردى از كنارش گذشت ، ابو هريره به او گفت : كجا مىروى ؟ گفت : به بازار . گفت : اگر بتوانى پيش از آنكه برگردى مرگ را خريدارى كنى چنين كن . سپس ابو هريره گفت : از اينكه چنين آرزوى مرگ را دارم از خدا مىترسم .
همين راوى از ربيع بن صبيح ، از حبيب بن ابى فضالة نقل مىكند * ابو هريره سخن از مرگ گفت و چنان گفت كه گويى آرزومند مرگ است . يكى از دوستانش به او گفت :
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 304
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٠٤