( 1 ) حنا مىبست . روزى ريش خود را در دست گرفت و گفت : گويى خضاب من و ريش و مو و لباس من همچون خضاب و ريش و مو و لباس ابو هريرة است . گويد : بر تن محمد بن سيرين دو جامهء رنگ كرده با گل سرخ بود .
بكّار بن محمد بن عبد الله بن محمد بن سيرين از قول ابن عون ، از محمد براى ما نقل كرد * ابو هريره آب بينى خود را با جامهاش پاك كرد و گفت : به به ابو هريره آب بينى خود را با پارچهء كتانى پاك مىكند .
عفان بن مسلم از ابو هلال ، از قول پير مردى كه او را از مردم مدينه مىپنداشته است نقل مىكند كه مىگفته است * ابو هريره را ديدم كه موهاى گونهها و دو موى ريش خود را كوتاه مىكرد و با مقراض مىگرفت و او را مىديدم كه ريش زردى دارد .
عمرو بن عاصم از همام بن يحيى ، از يحيى بن ابى كثير نقل مىكند * ابو هريره مكروه مىداشت ايستاده كفش بر پاى خود كند و اينكه بالاى پيراهن ازار بپوشد .
احمد بن عبد الله بن يونس و سعيد بن منصور هر دو از داود بن عبد الرحمن عطار ، از عبد الله بن عثمان بن خيثم ، از عبد الرحمان بن ابى لبيبه طائفى نقل مىكنند كه مىگفته است * ابو هريره را در مسجد ديدم ، ابن خيثم مىگويد ، به عبد الرحمان گفتم : او را براى من توصيف كن . گفت : مردى سيهچرده و چهارشانه و داراى دو گيسوى باز از يك ديگر بود .
ابو الوليد هشام طيالسى از عكرمة بن عمار ، از ضمضم بن جوس نقل مىكند كه مىگفته است * وارد مسجد پيامبر ( ص ) شدم ، ناگاه پير مردى با موهاى بافته و دندانهاى نيش درخشان ديدم . پرسيدم خدايت رحمت كناد تو كيستى ؟ گفت : من ابو هريرهام .
عمرو بن هيثم از ابن ابى ذئب ، از عثمان بن عبيد الله نقل مىكند كه مىگفته است * هنگامى كه به مكتبخانه مىرفتم ابو هريره را ديدم كه ريش او زرد بود .
فضل بن دكين از قرة بن خالد نقل مىكند كه مىگفته است * از محمد بن سيرين پرسيدم آيا ابو هريره خضاب مىبست ؟ گفت : آرى مانند همين خضاب من و در آن هنگام محمد بن سيرين ريش خود را با حناء خضاب بسته بود .
عمرو بن هيثم از ابو هلال ، از محمد بن سيرين ، از ابو هريرة نقل مىكند كه مىگفته است * كارگزار بحرين بودم . چون پيش عمر بن خطاب آمدم گفت : دشمن خدا و اسلام ، يا گفت : دشمن خدا و كتاب خدا كه اموال خدا را دزديدى . گفتم : نه كه من دشمن دشمن آن دو هستم ، ماده اسبهاى من كرههاى بسيار زاييدند و سهام من هم جمع شد ، او از من
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 302
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٠٢