تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
( 1 ) مرا بدهد ، او گاهى مرا مجبور مىكرد كه ايستاده خدمت كنم و با پاى برهنه باشم . پس از آن خداوند او را به همسرى من درآورد ، من هم او را مكلف مىساختم كه ايستاده و با پاى برهنه خدمت كند . سليمان بن حرب از حماد بن زيد ، از ايوب ، از محمد ، از ابو هريره نقل مىكند كه مىگفته است * مزدور ابن عفان و دختر غزوان بودم كه فقط خوراك شكم و پوشاك اندك مرا بدهند . هر گاه سوار مىشدند لگام شترشان را مىگرفتم و مىراندم و چون جايى فرو مىآمدند خدمتكارى آنان را بر عهده داشتم . روزى به من گفت : بايد ايستاده و پاى برهنه در خدمت باشى . بعدها خداوند او را به ازدواج من درآورد و به او گفتم بايد ايستاده و پاى برهنه در خدمت باشى . عارم بن فضل از حماد بن زيد ، از ايوب ، از محمد نقل مىكند * ابو هريره خواست آب بينى خود را پاك كند جامهء كتانى رنگ كرده بر تن داشت با آن آب بينى خود را پاك كرد و گفت : به به ابو هريره آب بينى خود را با پارچهء كتان پاك مىكند و حال آنكه چنان بودم كه ميان منبر رسول خدا و حجرهء عايشه مىنشستم و چنان از گرسنگى پريشان حال بودم كه هر كس مىگذشت مىپنداشت ديوانه‌ام و جنون دارم و حال آنكه چيزى جز گرسنگى مرا پريشان نمىداشت . به ياد دارم كه مزدور پسر عفان و دختر غزوان بودم در قبال آنكه خوراك شكم و پوشاك اندك به من بدهند و هر گاه سوار مىشدند لگام شترشان را در دست مىگرفتم و چون فرو مىآمدند خدمتكارى آنان را بر عهده داشتم . روزى به من گفت : بايد كارها را با پاى برهنه و ايستاده انجام دهى و بعدها خداوند او را به همسرى من در آورد و به او گفتم اكنون تو بايد چنان رفتار كنى . عبيد الله بن محمد تيمى از حماد بن سلمه ، از على بن زيد ، از عمار بن ابى عمار نقل مىكند كه ابو هريره مىگفته است * در هر جنگى كه همراه رسول خدا بودم براى من هم سهمى از غنيمت منظور فرمودند جز در جنگ خيبر كه غنايم آن مخصوص كسانى بود كه در حديبيه همراه پيامبر بودند . گويد : ابو هريره و ابو موسى اشعرى در فاصلهء ميان جنگ حديبيه و خيبر به مدينه آمدند . محمد بن عمر واقدى از عبد الحميد بن جعفر ، از پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * ابو هريره در سال هفتم هجرت به مدينه آمد و در آن هنگام پيامبر ( ص ) در خيبر بودند ، ابو هريره هم به خيبر رفت و همراه رسول خدا به مدينه برگشت .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 295 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد