تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
( 1 ) مادرم پس از آنكه جامه‌هاى خود را پوشيد گفت : وارد شو و همين كه وارد شدم شهادتين بر زبان آورد . من شتابان به حضور پيامبر برگشتم و اين بار بر خلاف آن بار از شوق مىگريستم نه از اندوه و گفتم : اى رسول خدا مژده باد كه خداوند دعاى شما را بر آورد و مادر ابو هريره را به اسلام هدايت فرمود . سپس گفتم : اى رسول خدا دعا كنيد و از خداوند بخواهيد كه من و مادرم را در نظر مردان و زنان مؤمن و همهء مردان و زنان مؤمن محبوب قرار دهد ، و پيامبر عرضه داشت : پروردگارا اين بندهء كوچك خودت و مادرش را براى همهء مردان و زنان مؤمن محبوب قرار بده ، بنابر اين هر مؤمنى كه نام مرا بشنود مرا دوست مىدارد . عبد الله بن مسلمة بن قعنب از محمد بن هلال ، از پدرش ، از ابو هريره نقل مىكند كه مىگفته است * روزى بىهنگام از خانه‌ام به مسجد آمدم و گرسنگى در آن ساعت مرا از خانه بيرون آورد ، تنى چند از اصحاب پيامبر ( ص ) را هم در مسجد ديدم . آنان از من پرسيدند چه چيزى تو را در اين ساعت از خانه بيرون آورده است ؟ گفتم : سببى جز گرسنگى ندارد . گفتند : به خدا سوگند ما را هم در اين ساعت فقط گرسنگى از خانه بيرون آورده است . همگى برخاستيم و به حضور پيامبر ( ص ) رفتيم . پرسيدند چه چيزى موجب شده است در اين ساعت از خانه بيرون آييد ؟ گفتيم : اى رسول خدا گرسنگى ما را اين جا آورده است ، پيامبر ( ص ) طبقى را كه در آن خرما بود خواستند و به هر يك از ما دو خرما دادند و فرمودند : فعلًا اين دو خرما را بخوريد و آب هم بياشاميد امروز شما را كافى خواهد بود . ابو هريره مىگويد : يكى از آن دو خرما را خوردم و يكى را در جيب خود نهادم . پيامبر ( ص ) پرسيدند اى ابو هريرة چرا آن يكى را برداشتى و نخوردى ؟ گفتم : براى مادرم برداشتم . فرمودند : آن را بخور ما براى مادرت هم به تو دو خرما مىدهيم . من چنان كردم و پيامبر ( ص ) براى مادرم دو خرما دادند . ابو بكر بن عبد الله بن ابى اويس از سليمان بن بلال ، از يونس بن يزيد ، از ابن شهاب نقل مىكند * ابو هريره به پاس مصاحبت با مادرش تا هنگامى كه او زنده بود حج نگزارد . روح بن عباده از اسامة بن زيد ، از عبد الله بن رافع نقل مىكند كه مىگفته است * به ابو هريره گفتم : چرا اين كنيه را به تو داده‌اند ؟ گفت : پس از اينكه بگويم دست از سر من برمىدارى ؟ گفتم : آرى به خدا سوگند كه تو را حرمت مىدارم . گفت : چند گوسپندى از قوم خويش را مىچرانيدم ماده گربهء كوچكى داشتم شبها او را روى درختى مىگذاشتم و چون صبح مىشد او را برمىداشتم و بازى مىكردم و به اين سبب مرا كنيه ابو هريره دادند .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 297 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد