( 1 ) خدا ( ص ) در جنگ خيبر و جنگهاى پس از آن شركت كرد و براى او در مدينه خانهاى نمىشناسيم .
محمد بن عمر واقدى از سعيد بن عبد الرحمان جمحى نقل مىكند * چون عياض بن غنم درگذشت عمر بن خطاب ، سعيد بن عامر بن حذيم را بر كار او كه اميرى حمص و اطراف آن از منطقهء شام بود گماشت و براى او فرمانى نوشت و در آن به او سفارش كرد كه از خدا بترسد و در كار خدا كوشش كند و براى انجام دادن وظايف خود قيام كند و تا آنجا كه ممكن است خراج را از رعيت بردارد و نسبت به آنان مهربانى و مدارا كند و سعيد هم پاسخ شايسته داد .
احمد بن عبد الله . . . . [ 1 ]
حجاج بن علاط
. . . او را نخواهيم كشت و او را به مكه و پيش مردم آن شهر خواهيم فرستاد [ 2 ] . گويد : در مكه بانگ شايد برآوردند و گفتند خبر خوش رسيد . من گفتم : به من يارى دهيد تا اموال خود را از كسانى كه به من وام دارند جمع كنم كه مىخواهم برگردم و مقدارى از غنيمتهايى را كه از محمد و يارانش به دست آمده است ، پيش از آنكه بازرگانان بر من پيشى بگيرند بخرم . آنان همگى در اين مورد قيام كردند و هرگز نشنيده بودم اين چنين همكارى كنند . پس از آن پيش همسرم رفتم و مقدارى از اموال من پيش او بود ، گفتم : زود اين اموال مرا بده شايد بتوانم خود را به خيبر برسانم و پيش از آنكه بازرگانان بر من پيشى گيرند ، مقدارى از كالاها را خريدارى كنم .
عباس بن عبد المطلب كه اين خبر را شنيده بود پشتش درهم شكسته شده بود و ياراى قيام و بيرون آمدن از خانه را از دست داده بود . او يكى از غلامان خود به نام ابو زبيبه را فرا خواند و به او گفت : پيش حجاج برو و به او بگو عباس مىگويد خداوند برتر و بزرگتر از اين
هامش
[ 1 ] . باز هم به طورى كه ملاحظه مىكنيد متن افتادگى دارد - م .
[ 2 ] . حجاج پس از اينكه مسلمان شد از پيامبر اجازه گرفت و به مكه برگشت و گفت : محمد ( ص ) اسير يهوديان خيبر شده و گفتهاند او را نخواهيم كشت . براى اطلاع بيشتر به ترجمهء مغازى ، ج 1 ، ص 535 و ترجمهء نهاية الارب ، ج 2 ، ص 237 مراجعه شود - م .