( 1 ) دادخواهى كنم ، ولى خدايى جز خدا نيست و همين سخن را مىگفت تا مرد .
على بن محمد قرشى از على بن حماد و هم از غير او نقل مىكند كه معاوية بن حديج مىگفته است * از عمرو بن عاص كه بيماريش سنگين شده بود عيادت كردم و گفتم : خود را چگونه مىيابى ؟ گفت : ذوب و لاغر مىشوم و فربه نمىشوم و آنچه از من تحليل مىرود بيشتر از چيزى است كه بر من افزوده مىشود و شخص سالخورده و فرتوت با اين وضع چگونه مىتواند باقى بماند .
هشام بن محمد بن سائب كلبى از عوانة بن حكم نقل مىكند * عمرو عاص مىگفته است : تعجب است از كسى كه عقل دارد و مرگ بر او فرو مىآيد چگونه آن را توصيف نمىكند ، و چون خودش محتضر شد پسرش عبد الله به او گفت : پدر جان تو خود مىگفتى تعجب است از كسى كه عقل دارد و مرگ بر او فرو مىآيد چگونه مرگ را توصيف نمىكند ، و چون خودش محتضر شد پسرش عبد الله به او گفت : پدر جان تو خود مىگفتى تعجب است از كسى كه عقل دارد و مرگ بر او فرو مىآيد چگونه مرگ را توصيف نمىكند . اكنون كه عقل تو همراه توست مرگ را براى ما توصيف كن . گفت : اى پسر جان مرگ بزرگتر از آن است كه توصيف شود ، ولى من برخى از نشانههاى آن را به تو مىگويم .
خود را چنان مىيابم كه گويى كوه رضوى بر گردنم آويخته است و چنان مىپندارم كه در اندرون من خارهاى درختان خرما قرار دارد و چنان مىپندارم كه نفس من از سوراخ سوزنى بيرون مىآيد .
محمد بن عمر واقدى از عبد الله بن ابى يحيى ، از عمرو بن شعيب نقل مىكند كه مىگفته است * عمرو بن عاص روز عيد فطر سال چهل و دوم هجرت در مصر و در حالى كه امير مصر بود درگذشت . واقدى مىگويد : همچنين شنيدهام كسى مىگفت كه عمرو عاص در سال چهل و سوم در گذشته است . محمد بن سعد مىگويد : از يكى از دانشمندان شنيدم كه مىگفت عمرو بن عاص در سال پنجاه و يكم هجرت درگذشته است .
فضل بن دكين از زهير ، از ليث از مجاهد نقل مىكند * عمرو بن عاص همهء بردگان خويش را آزاد كرد .
هشام طيالسى از ليث بن سعد ، از يزيد بن ابى حبيب ، از قول كسى كه خود اين موضوع را ناظر بوده است نقل مىكند * عمر بن خطاب براى عمرو عاص كه امير مصر بود نوشت دقت كن دربارهء كسانى كه پيش تو هستند و در بيعت شجره شركت داشتهاند ، مبلغ دريافتى آنان را تا دويست دينار افزايش بده براى خودت هم در قبال اميرى مصر دويست دينار بردار و به خارجة بن حذافة هم به سبب شجاعتش و به قيس بن عاص هم به سبب
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 237
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٣٧