تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
( 1 ) مالك بن اسماعيل پدر غسان نهدى از مسعود بن سعد جعفى ، از حسن بن عبيد الله ، از رياح بن حارث ، از ثعلبة بن حكم ، از على ( ع ) نقل مىكند كه مىفرموده است * امروز هيچ كس جز ابو ذر و خودم باقى نمانده است كه در راه خدا از سرزنش سرزنش كننده نترسد ، و در اين حال با دست به سينهء خود مىزد . حجاج بن محمد از ابن جريج ، از ابو حرب بن ابى الاسود ، از ابى الاسود ، همچنين ابن جريج از قول مردى ديگر از زاذان نقل مىكنند كه مىگفته‌اند * از على ( ع ) دربارهء ابو ذر پرسيدند . فرمود : دانش بسيار اندوخت كه در بيان آن ناتوان ماند ، مردى بخيل و آزمند بود . بخيل در دين خود و آزمند در كسب دانش و بسيار مىپرسيد ، گاه پاسخ داده مىشد و گاه از پاسخ به او خوددارى مىشد و گنجايش ظرف دانش او آكنده شد . گويد : مردم نفهميدند كه مقصود على ( ع ) از اين كلام چه بود ، آيا ابو ذر از نشان دادن و بروز دانش خود عاجز ماند يا از پرسيدن از رسول خدا ( ص ) و كسب دانش بيشتر از وى درمانده گرديد . عفان بن مسلم و عمرو بن عاصم كلابى هر دو از سليمان بن مغيرة ، از حميد بن هلال ، از عبد الله بن صامت نقل مىكنند كه مىگفته است * همراه ابو ذر با گروهى از بنى غفار پيش عثمان رفتيم و از درى وارد خانه شديم كه معمولًا از آن در پيش عثمان نمىرفتند . عثمان نخست ما را از ابو ذر ترساند ، در همين حال ابو ذر رسيد و سلام داد و بدون درنگ گفت : اى امير المؤمنين لابد پنداشتى كه من هم يكى از اين گروهم ؟ به خدا سوگند من از ايشان نيستم و آنان را هم قبلًا نديده‌ام و اگر بگويى كه دو چوبهء چرخ چاه را در دست گيرم چنان خواهم كرد و اگر اجازه دهى به ربذه مىروم ، عثمان گفت : آرى آرى ، اجازه مىدهيم و دستور مىدهيم مقدارى از شتران زكات را به تو بدهند و تو از آن بهره‌مند شوى . ابو ذر بانگ برداشت كه اى گروه قريش دنيا براى شما باشد و استوار به آن دست يازيد كه ما را نيازى به دنيا نيست و آن را چيز قابلى نمىبينيم . گويد : در اين هنگام ابو ذر به ربذه رفت و من هم همراهش رفتم و چون به ربذه رسيديم معلوم شد يكى از بردگان حبشى عثمان امام جماعت ايشان است . اذان گفته شد و آن برده براى پيشنمازى جلو آمد همين كه ابو ذر را ديد خواست برگردد ، ابو ذر به او اشاره كرد كه پيش برو و نماز بگزار و خود پشت سر او نمازگزارد . عفان بن مسلم از وهيب بن خالد ، از عبد الله بن عثمان بن خثيم ، از مجاهد ، از ابراهيم پسر اشتر نقل مىكند كه مىگفته است * چون در ربذه مرگ ابو ذر فرا رسيد و او محتضر شد همسرش شروع به گريستن كرد . ابو ذر پرسيد چرا گريه مىكنى ؟ گفت : از اين مىگريم كه به