تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
( 1 ) فضل بن دكين از شريك ، از ابراهيم بن مهاجر ، از كليب بن شهاب جرمى نقل مىكند * ابو ذر مىگفته است : سپيدى موى و باريكى استخوانم مرا از اينكه با عيسى بن مريم ( ع ) سعادت ديدار داشته باشم نااميد نمىكند . عبيد الله بن موسى از موسى بن عبيده ، از عبد الله بن خراش نقل مىكند كه مىگفته است * ابو ذر را ديدم در سايبانى زندگى مىكرد و همسرش هم زنى سياهپوست بود . محمد بن سعد مىگويد ، راوى ديگرى غير از عبيد الله بن موسى مىگفت : در سايبانى از موى ( چادر مويى ) زندگى مىكرده است . عفان بن مسلم از محمد بن دينار ، از يونس ، از محمد نقل مىكند كه مىگفته است * از خواهرزادهء ابو ذر پرسيدم كه ابو ذر چه چيزى از خود به جا گذاشت و ميراث او چه بود ؟ گفت : دو ماده خر و يك خر نر و چند بز ماده و يكى دو شتر باركش . عبد الله بن يزيد پدر عبد الرحمان مقرى از سعيد بن ابى ايوب ، از عبد الله بن ابى جعفر قرشى ، از سالم بن ابى سالم جيشانى ، از پدرش ، از ابو ذر نقل مىكند كه مىگفته است * پيامبر به من فرمودند : من تو را ضعيف و ناتوان مىبينم و آنچه كه براى خود دوست مىدارم براى تو هم همان را دوست مىدارم . هيچ گاه حتى اميرى بر دو تن را مپذير و هيچ گاه سرپرستى اموال يتمى را بر عهده مگير . خالد بن مخلد بجلى از سليمان بن بلال ، از يحيى بن سعيد ، از حارث بن يزيد حضرمى نقل مىكند كه مىگفته است * ابو ذر از پيامبر استدعا كرد او را به اميرى منصوب فرمايند . پيامبر فرمودند : تو مردى ناتوانى و اميرى امانت خداوند است و اميرى روز قيامت مايهء درماندگى است و پشيمانى ، مگر براى كسى كه آن را چنان كه حق آن است بر عهده بگيرد و آن چه را بر عهدهء اوست ادا كند . كثير بن هشام از جعفر بن برقان ، از غالب بن عبد الرحمان نقل مىكند كه مىگفته است * مردى را ديدم كه مىگفت : همراه ابو ذر در بيت المقدس نمازگزارده است و هر گاه ابو ذر وارد مسجد الاقصى مىشد كفشهايش را در مىآورد و اگر مىخواست آب دهان يا خلط سينه و بينى خود را بيندازد بر ته كفشهايش مىانداخت و اگر تمام چيزهايى را كه در خانه‌اش بود جمع و قيمت مىكردند ، رداى اين شخص ( اشاره به رهگذرى ) از همهء آنها بيشتر مىارزيد . كثير مىگويد : اين حديث را براى مهران بن ميمون نقل كردم ، گفت : خيال نمىكنم آنچه كه در خانهء ابو ذر بود به دو درم قيمت مىشد .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 209 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد