( 1 ) ابو ذر فرمودند : چون خانههاى مدينه به دامنهء كوه سلع رسيد از مدينه بيرون رو و با دست خويش اشاره به سوى شام فرمودند . و سپس افزودند كه گمان نمىكنم اميرانت تو را آسوده بگذارند و رها كنند . ابو ذر گفت : اى رسول خدا آيا با كسانى كه ميان من و اجراى فرمان تو مانع مىشوند جنگ كنم ؟ فرمودند : نه . گفت : به چه چيز فرمانم مىدهيد ؟ فرمودند : بشنو و اطاعت كن هر چند از بردهاى حبشى . گويد : و چون چنان شد ابو ذر به شام رفت . معاويه براى عثمان نوشت كه ابو ذر شام را به تباهى كشانده است . عثمان به ابو ذر پيام فرستاد و ابو ذر به مدينه آمد ، سپس همسر و افراد خانوادهاش را از پى او گسيل داشتند . گويد : افراد خانوادهاش در خانهء ابو ذر كيسهاى ديدند و پنداشتند درم است و گفتند آنچه خدا بخواهد خواهد بود . ناگاه آن كيسه را آكنده از درم يافتند ، چون ابو ذر به مدينه رسيد ، عثمان گفت :
پيش خودم باش تا بامداد و شامگاه به نعمت رسى . گفت : مرا نيازى به دنياى شما نيست ، و سپس به عثمان گفت : اجازه بده تا به ربذه بروم . عثمان اجازه داد و چون خواست حركت كند وقت نماز فرا رسيد و يكى از بردگان حبشى عثمان مأمور تنظيم صفوف بود . اتفاقاً آن روز عثمان اندكى ديرتر به نماز آمد ، ابو ذر به غلام حبشى گفت : پيش برو و امامت كن و نماز بگزار كه به من گفته شده است شنوا و فرمانبردار باشم حتى از بردهاى حبشى و تو بردهء حبشى هستى .
يزيد بن هارون از عوام بن حوشب ، از قول مردى ، از اصحاب آجرّ ، از قول پير مرد و پير زنى از مردم بنى ثعلبه كه زن و شوهر بودند نقل مىكند كه آن دو مىگفتهاند * در ربذه فرود آمديم ، پير مردى ژوليده موى كه همهء موهاى سر و ريش او سپيد بود عبور كرد ، گفتند :
اين مرد از اصحاب رسول خداست . از او اجازه گرفتيم كه سرش را بشوييم ، اجازه داد و با ما انس گرفت . در اين هنگام تنى چند از اهل عراق و خيال مىكنم از مردم كوفه آمدند و گفتند : اى ابو ذر اين مرد ( يعنى عثمان ) با تو چنين و چنان رفتار مىكند آيا براى ما رايتى برپا نمىكنى تا ما هر چه مرد و لشكر مىخواهى برايت حاضر آوريم ؟ ابو ذر گفت : اى اهل اسلام سلطان را ذليل مكنيد ! كه هر كس سلطان را خوار و زبون كند او را توبه نخواهد بود و اين پيشنهاد را بر من مكنيد كه سوگند به خدا اگر عثمان مرا بر بلندترين درخت با بلندترين كوه زندانى كند و بر صليب كشد مىشنوم و فرمان مىبرم و شكيبايى مىكنم و در راه خدا تحمل مىكنم و به من چنين نشان داده شده كه همان براى من خيز خواهد بود . و اگر مرا از منطقهاى به منطقهء ديگر و از خاور به باختر بفرستد باز مىشنوم و فرمان مىبرم و شكيبايى و در راه
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 205
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٠٥