( 1 ) زيرا فلان روز بيرون خواهم شد . من شروع به فراهم كردن كارهاى او كردم . ابو موسى در آن روز پيش من آمد و هنوز مقدارى از كارهاى او باقى مانده بود . گفت : اى انس من امروز خواهم رفت . گفتم : خوب است بمانى تا بقيهء كارهايت را رو به راه كنم . گفت : من به خانوادهء خود گفتم كه امروز بيرون خواهم رفت و اگر به آنان دروغ بگويم به من دروغ خواهند گفت و اگر به آنان خيانت كنم به من خيانت مىكنند و اگر بر خلاف وعده رفتار كنم بر خلاف وعده رفتار خواهند كرد ، و در حالى كه برخى از كارهاى او تمام نشده بود حركت كرد و رفت .
عفان بن مسلم از سليمان بن مغيره ، از حميد بن هلال ، از ابى بردة ، از قول مادرش نقل مىكند * ابو موسى هنگام رفتن از بصره فقط ششصد درم داشت كه مستمرى خانوادهاش بود .
يزيد بن هارون و عفان بن مسلم هر دو از حماد بن سلمه ، از ثابت ، از انس بن مالك نقل مىكنند كه مىگفته است * شبها به هنگام خواب ابو موسى شلواركى مىپوشيد تا مبادا در خواب كشف عورت او بشود .
عفان بن مسلم و سليمان بن حرب و موسى بن اسماعيل همگى از حماد بن زيد ، از زبير بن خريت ، از ابو لبيد نقل مىكنند * ما قاطعيت گفتار ابو موسى را به قصابى تشبيه مىكرديم كه همه استخوانها را بدون خطا از مفصلها جدا مىكند و چيزى فرو نمىگذارد .
عفان بن مسلم و احمد بن اسحاق حضرمى هر دو از عبد الواحد بن زياد ، از عاصم كلابى احول ، از كريب بن حارث ، از ابى بردة بن قيس نقل مىكند كه مىگفته است * در بيمارى طاعونى كه پيش آمد به ابو موسى گفتم : ما را به پناهگاه و منطقهء دور افتادهاى ببر .
ابو موسى گفت : به خداوند پناه مىبرم نه پناهگاه .
عفان بن مسلم و عمرو بن عاصم كلابى و يعقوب بن اسحاق حضرمى هر سه از سليمان بن مغيرة ، از حميد بن هلال از ابى بردة نقل مىكنند كه مىگفته است * ابو موسى گفت :
معاويه براى من چنين نوشت :
« سلام بر تو ، اما بعد عمرو بن عاص با من بيعت كرده است ، به ترتيبى كه بيعت كرده است به خدا سوگند مىخورم كه اگر تو هم با من همانگونه كه او بيعت كرده است ، بيعت كنى دو پسرت را يكى بر كوفه و ديگرى را بر بصره مىگمارم و هيچ درى بر روى تو بسته نخواهد شد و همهء خواستههاى تو برآورده مىشود . من به دست خود براى تو نامه نوشتم و تو هم به دست و خط خودت برايم نامه بنويس . »
ابو برده مىگويد ، پدرم گفت : اى پسركم من پس از رحلت رسول خدا ( ص ) خط
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 98
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٩٨