( 1 ) ابو موسى در چه حال بود ؟ گفتم : او را در حالى ترك كردم كه به مردم قرآن مىآموخت .
عمر گفت : ابو موسى مرد بزرگى است ولى اين سخن را به او مگو . سپس پرسيد عربها در چه حال بودند ؟ گفتم : منظورت اشعريهايند ؟ گفت : نه منظورم مردم بصرهاند . گفتم : اگر اين سخن را بشنوند بر ايشان گران خواهد آمد . گفت : به آنها مگو كه عربهاى باديهنشين هستند مگر اينكه خداوند به مردى جهاد را نصيب فرمايد . وهب در حديث خود مىگفته است :
جهاد در راه خدا را .
عثمان بن عمر از يونس ، از زهرى ، از ابو سلمه نقل مىكند * عمر هر گاه ابو موسى را مىديد مىگفت : ما را به ياد خداوند انداز و او براى عمر قرآن مىخواند .
عارم بن فضل از حماد بن زيد ، از ايوب ، از محمد نقل مىكند * عمر بن خطاب مىگفت : در شام چهل مردند كه هر يك از ايشان اگر عهدهدار كار ملت شود به خوبى از عهده بر مىآيد و به آنان پيام داد گروهى از ايشان آمدند كه ابو موسى اشعرى هم همراهشان بود . عمر گفت : من به شما پيام دادم بياييد تا تو را به سوى قومى فرستم كه شيطان ميان ايشان اردو زده است . ابو موسى گفت : مرا مفرست . عمر گفت : آنجا جهاد و پيكار است و ابو موسى را به بصره گسيل داشت .
مالك بن اسماعيل نهدى از حبان ، از مجالد ، از شعبى نقل مىكند * عمر وصيت كرد پس از مرگ او ابو موسى را تا يك سال به فرمانداريش باقى بدارند . [ 1 ]
ابو قطن عمرو بن هيثم از شعبه ، از ابى مسلمه ، از ابى نضرة نقل مىكند * عمر به ابو موسى گفت : ما را به شوق پروردگارمان بياور و او شروع به قرآن خواندن كرد . در اين هنگام گفتند : وقت نماز فرا رسيد ، عمر گفت : مگر الآن در نماز نيستيم ؟
كثير بن هشام از جعفر بن برقان ، از حبيب بن ابى مرزوق نقل مىكند كه مىگفته است * به ما خبر رسيده است كه عمر بن خطاب مكرر به ابو موسى اشعرى مىگفت : پروردگار ما را فرايادمان آور و ابو موسى براى او قرآن مىخواند و در قرآنخوانى بسيار خوش صوت بود .
عبد الوهاب بن عطاء عجلى از حميد طويل ، از ابو رجاء ، از ابو مهلب نقل مىكند كه مىگفته است * از ابو موسى بر منبر شنيدم كه مىگفت : هر كس را خداوند علمى آموخته
هامش
[ 1 ] . هنگام مرگ عمر ابو موسى فرماندار كوفه بوده است ، و گفتهاند فرماندار بصره . وصيت عمر هم ظاهراً در مورد عموم فرماندارانش بوده است . ر ك : نويرى ، نهاية الارب ، ج 19 ، چاپ مصر ، 1975 ، ص 398 و ترجمهء آن به قلم اين بنده - م .