( 1 ) آن بت مىشاشند اين شعر را سرود :
آيا چيزى كه دو روباه بر سرش بشاشند خداست ؟ كسى كه روباهان بر او بشاشند ، سخت خوار و زبون است . [ 1 ]
برجست و آن بت را شكست و به حضور پيامبر آمد ، رسول خدا پرسيد : نامت چيست ؟ گفت : غاوى بن عبد العزّى ، فرمود : تو راشد بن عبد ربّه هستى . او مسلمان شد و اسلامش پسنديده بود و در فتح مكه همراه پيامبر ( ص ) بود ، پيامبر ( ص ) فرمود : بهترين دژهاى عرب قلعهء خيبر است و بهترين شخص بنى سليم راشد . و براى او پرچمى به عنوان فرماندهى بر قومش بست .
هشام بن محمد گويد ، مردى از خاندان بنى شريد كه از قبيلهء بنى سليماند ، نقل كرد * مردى از ما به نام قدر بن عمار در مدينه به حضور پيامبر آمد و مسلمان شد و با رسول خدا پيمان بست كه هزار سوار كار از قوم خود را بياورم و اين دو بيت را سرود :
چون به حضور محمد ( ص ) رسيدم ، سوگند خوردم به بهترين دستى كه دامن همت به كمر زده است ، او بزرگ مردى است كه در نيمى از دين با او شريكم و سهم دارم و برايش تعهد كردهام كه هزار مرد بدون كم و كاست در اختيارش بگذارم . [ 2 ]
آن گاه پيش قوم خود برگشت و اين خبر را به ايشان داد . نهصد نفر همراه او بيرون آمدند و صد نفر را هم ميان قبيله باقى گذاشت و همراه آنان براى آمدن به حضور پيامبر حركت كرد در اين هنگام مرگش فرا رسيد ، به سه نفر از قوم خود كه عباس بن مرداس و جبّار بن حكم و اخنس بن يزيد بودند وصيت كرد و هر يك را بر سيصد نفر فرمانده ساخت و گفت : به حضور اين مرد برويد و پيمانى را كه بر گردن من است انجام دهيد و درگذشت .
آنان به حضور پيامبر ( ص ) آمدند . فرمود : آن مرد خوش چهرهء زبان آور راست ايمان كجاست ؟ گفتند : خداوند او را فرا خواند و دعوت خداى را پذيرفت و چگونگى مرگ او را به اطلاع رساندند . فرمود : بقيه هزار نفرى كه او با من پيمان بست كجايند ؟ گفتند : صد نفر را
هامش
[ 1 ] .أ ربّ يبول الثعلبان برأسه * لقد ذلّ منّ بالت عليه الثّعالب[ 2 ] .شددت يمينى اذ اتيت محمدا * بخير يد شدت بحجزة مئزر
و ذاك امرؤ قاسمته نصف دينه * و اعطيته الف امرئ غير اعسر