تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
( 1 ) در مواردى مشترك بود برايم نقل كردند * رسول خدا ( ص ) را شب هفدهم ربيع الاول يك سال پيش از هجرت از درهء ابو طالب شبانه به بيت المقدس بردند . پيامبر ( ص ) مىفرمايد : مرا بر چهار پاى سپيدى كه از خر بزرگتر و از استر كوچك‌تر بود و بر دو ران دو بال داشت كه پاهاى خود را با آنها به حركت در مىآورد ، بردند ، و چون نزديك شدم كه سوار شوم تكانى به خود داد و چموشى كرد . جبرئيل دست بر گردن آن نهاد و گفت : اى براق از اين كارى كه كردى آزرم نمىكنى ؟ به خدا سوگند پيش از محمد ( ص ) بنده‌يى گرامىتر از او در پيش خدا بر تو سوار نشده است و براق چنان شرمگين شد كه عرق فرو مىريخت و آرام گرفت و من سوار شدم و سخت شتابان و تيز پرواز مىكرد و بسيار سريع مىرفت ، پشت آن كشيده و گوشهايش بلند بود و جبرئيل هم شانه به شانهء من حركت مىكرد تا مرا به بيت المقدس رساند و براق در جايى كه مىبايد توقف كند ، توقف كرد و جبرئيل او را آن جا بست و براى ديگر پيامبران پيش از رسول خدا هم همان جا آن را مىبسته است . پيامبر مىفرمايد : همه پيامبران را ديدم كه براى ديدار من جمع شده‌اند ، ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام را ديدم با خود پنداشتم كه لا بد كسى بر ايشان براى نماز امامت خواهد كرد و در اين هنگام جبرئيل مرا پيش برد و برابر ايشان نماز گزاردم و از ايشان سؤال كردم و همگى گفتند ما هم براى بيان يكتاپرستى مبعوث شده بوديم . برخى ديگر مىگويند ، در شب معراج ، رسول خدا ( ص ) مدتى گم بود به طورى كه فرزندان عبد المطلب همگى به جستجوى او بر آمدند و عباس بن عبد المطلب خود را به ذو طوى رساند و شروع به فرياد كشيدن كرد كه يا محمد ، يا محمد ( ص ) ، پيامبر ( ص ) پاسخ او را داد ، عباس گفت : اى برادرزاده قوم خود را امشب به زحمت انداختى كجا بودى ؟ فرمود : هم اكنون از بيت المقدس مىآيم ، عباس گفت : همين امشب ؟ فرمود : آرى . گفت : جز خير چيزى ديگرى هم بود ؟ فرمود : هيچ چيز جز خير نبود . ام هانى دختر عبد المطلب مىگويد ، پيامبر ( ص ) به سير شبانه نرفت مگر از خانهء ما . گويد ، آن شب چون نماز عشاء را گزارد در خانهء ما بود و خوابيد و پيش از طلوع سپيده دم او را براى نماز صبح بيدار كرديم و چون برخاست كه نماز صبح بگزارد ، فرمود : اى ام هانى همچنان كه ديدى نماز عشاء را با شما در اينجا گزاردم آن گاه به بيت المقدس رفتم و آن جا نماز گزاردم و اكنون هم نماز صبح را با شما مىگزارم و برخاست كه بيرون رود من گفتم اين موضوع را به مردم مگو تو را تكذيب مىكنند و آزار مىدهند . فرمود : به خدا سوگند براى
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 200 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد