تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
( 1 ) شدند ، ابو لهب گفت : من از دين عبد المطلب برنگشته‌ام ولى از برادرزادهء خود دفاع مىكنم و نبايد به او ستم شود و بايد آنچه مىخواهد انجام دهد ، گفتند نيكو و پسنديده كردى و صله رحم بجا آوردى . و چند روز پيامبر ( ص ) رفت و آمد مىكرد و كسى از قريش مزاحم او نمىشد و از ابو لهب مىترسيدند تا اينكه عقبة بن ابى معيط و ابو جهل بن هشام پيش ابو لهب آمدند و پرسيدند : آيا برادرزاده‌ات به تو گفته است پدرت كجاست ؟ ابو لهب از پيامبر ( ص ) پرسيد : عبد المطلب كجاست ؟ فرمود : همراه قوم خودش ، ابو لهب پيش آن دو رفت و گفت : پرسيدم و گفت كه همراه قوم خود خواهد بود . آن دو گفتند : او مىپندارد كه عبد المطلب در آتش است ، ابو لهب پرسيد : اى محمد آيا عبد المطلب در دوزخ است ؟ فرمود : آرى او و هر كس كه بر آن آيين مرده باشد در دوزخ است ، ابو لهب گفت : به خدا سوگند هرگز دشمن را از تو دفع نمىكنم ، چگونه تصور مىكنى كه عبد المطلب در آتش است و او و افراد ديگر قريش سخت‌گيرى كردند . محمد بن عمر واقدى از عبد الرحمن بن عبد العزيز ، از ابو الحويرث ، از محمد بن جبير بن مطعم نقل مىكند * چون ابو طالب در گذشت ، قريش شروع به آزار رسول خدا كردند و بىباكانه رفتار مىكردند ، پيامبر ( ص ) همراه زيد بن حارثه در اواخر شوال سال دهم بعثت به طائف رفت . محمد بن عمر واقدى با اسناد ديگرى نقل مىكند * پيامبر ( ص ) ده روز در طائف ماند و هيچ يك از اشراف ايشان را فراموش نكرد و پيش آنها رفت و به اسلام دعوتشان فرمود ، هيچ كدام پاسخ مثبت ندادند و بر جوانان خود ترسيدند و گفتند از شهر ما بيرون برو و جايى برو كه دعوت تو را بپذيرند ، سفلگان را هم شوراندند و شروع به سنگ زدن به پيامبر ( ص ) كردند ، آن چنان كه پاهاى پيامبر مجروح شد و زيد بن حارثه با جان خود آن حضرت را حفظ مىكرد به طورى كه سرش چند شكاف برداشت و پيامبر ( ص ) از طائف به سوى مكه برگشت و از اين جهت كه هيچ مرد و زنى دعوتش را نپذيرفته بود ، اندوهگين بود . چون به محل نخله رسيد براى نماز شب برخاست و تنى چند از جنّ پيش او آمدند كه هفت نفر از جن نصيبين بودند و قرآن گوش دادند و رسول خدا تا اين آيه نازل نشده بود متوجه ايشان نبود « و هنگامى كه متوجه گردانيديم به تو جماعتى از جن را كه مىشنيدند