تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
( 1 ) ديدم كه جبرئيل بالا سرم و ميكائيل پايين پايم ايستاده‌اند . يكى از آن دو به ديگرى گفت : در مورد محمد ( ص ) مثلى بزن . او گفت : گوش بده كه گوشت شنوا باد و بينديش كه قلب تو همواره با انديشه و خردمند باد ، مثل تو و مثل امت تو چون مثل پادشاهى است كه خانه‌يى نيكو بسازد و در آن سفره بيندازد و كسى بفرستند تا مردم را به خوراك او دعوت كند و گروهى دعوت آن شخص را مىپذيرند و گروهى نمىپذيرند . خداى آن پادشاه است و خانه اسلام است و آن غرفه و سفره بهشت است و تو اى محمد ، رسول اويى و هر كس دعوت تو را بپذيرد ، مسلمان مىشود و هر كس مسلمان شود به بهشت در مىآيد و هر كس به بهشت در آيد از آنچه در آن است مىخورد و بهره‌مند مىشود . سعيد بن محمد ثقفى از محمد بن عمرو ، از ابو سلمه نقل مىكند * رسول خدا از صدقه چيزى نمىخورده از هديه مىخورده است ، زنى يهودى گوسپندى بريان هديه آورد ، پيامبر و يارانش دست به غذا بردند ، همان گوسپند بريان به رسول خدا گفت مرا مسموم كرده‌اند . پيامبر فرمود : دست از خوردن بداريد كه خبر به مسموم بودن خود مىدهد . و آنها دست كشيدند و بشر بن براء از آن درگذشت . پيامبر ( ص ) آن زن را احضار كرد و فرمود : چه چيز تو را به اين كار وا داشت ؟ گفت : خواستم بدانم كه اگر پيامبرى زيانى به تو نمىزند و اگر پادشاهى مردم را از تو خلاص كنم . گويد ، پيامبر دستور داد او را كشتند . سعيد بن سليمان از خالد بن عبد اللّه ، از حضين ، از سالم بن ابو الجعد نقل مىكند * پيامبر ( ص ) دو نفر را به مأموريتى گسيل داشت . آنها گفتند : اى رسول خدا چيزى براى زاد و توشه همراه ما نيست . فرمود : مشگ آبى بياوريد . آوردند و دستور فرمود آن را از آب پر كرديم . آن گاه سر آن را بست و به آن دو فرمود : برويد ، چون به فلان جا رسيديد خداوند به شما غذا روزى خواهد فرمود . گويد ، آن دو رفتند تا آن جا كه رسول خدا دستور فرموده بود رسيدند ، مشگ آب خود را باز كردند ، در آن شير و كرهء تازهء گوسپندى يافتند ، خوردند و آشاميدند تا سير و سيراب شدند . ابو النضر هاشم بن قاسم كنانى از عبد الحميد بن بهرام ، از شهر بن حوشب ، همچنين از قول ابو سعيد حضرمى نقل مىكرد * مردى از قبيلهء اسلم هنگامى كه در صحراى ذو الحليفة مشغول چراندن و برگ كندن براى گوسپندان خود بود ، گرگى به گله حمله كرد و ميشى از گوسپندان را گرفت ، آن مرد گرگ را تعقيب كرد و با سنگ او را زد و گوسپند را پس گرفت ، گرگ برگشت و در حالى كه روى دم خود تكيه داده بود به مرد گفت : آيا از خدا نترسيدى و
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 161 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد