تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
( 1 ) شام است ، رسيدند در سايهء درختى فرود آمدند . نسطور راهب با خود گفت زير اين درخت هيچ كس جز پيامبران فرو نمىآيند ، و به ميسرة گفت : آيا در چشمان محمد ( ص ) رگه‌هاى سرخ ديده مىشود ؟ گفت : آرى هميشه چنين است . راهب گفت : او پيامبر است و آخرين پيامبران . و چون پيامبر ( ص ) كالاهاى خود را فروخت ميان او و مردى اختلاف پيش آمد . و آن مرد به پيامبر گفت : به لات و عزّى سوگند بخور . پيامبر ( ص ) فرمود : من هرگز به آنها سوگند نمىخورم و من مىروم تو هم از لات و عزّى اعراض كن . آن مرد گفت : ادعاى شما درست است و به ميسرة گفت به خدا سوگند اين همان پيامبرى است كه دانشمندان ما صفات او را در كتابهاى خود ديده‌اند . و هنگام نيمروز و شدت گرما ، ميسره دو فرشته را مىديد كه بر رسول خدا ( ص ) از آفتاب سايه مىاندازند . ميسره تمام اين كارها را به دقت بررسى و حفظ مىكرد و خداوند محبت پيامبر را چنان در دل ميسره افكنده بود كه نسبت به آن حضرت همچون برده‌يى رفتار مىكرد . آن دو كالاهاى خود را فروختند و دو برابر حد معمولى سود بردند . و چون برگشتند و به مرّ الظهران [ 1 ] رسيدند ، ميسره گفت : خوب است تو زودتر پيش خديجه به روى و به او خبر دهى كه خداوند در اين سفر چه سودى براى او فراهم آورده است و او قدردانى خواهد كرد . پيامبر ( ص ) پيش افتاد و هنگام ظهر وارد مكه شد و خديجه در غرفه‌يى نشسته بود و متوجه رسول خدا شد كه سوار شتر مىآيد و دو فرشته بر او سايه افكنده‌اند . خديجه او را به زنهايى كه آنجا بودند از دور نشان داد و آنها سخت تعجب كردند . و پيامبر ( ص ) پيش خديجه آمد و به او خبر داد كه در آن سفر چقدر سود برده‌اند و خديجه خوشحال شد . و چون ميسره پيش خديجه آمد آنچه ديده بود گفت و اضافه كرد كه من اين دو فرشته را از هنگام بيرون آمدن از شام ديده‌ام و آنچه را كه راهب و آن مرد ديگر كه در مورد كالا اختلاف نظرى داشت گفته بودند به اطلاع خديجه رساند . پيامبر ( ص ) از اين كاروان دو برابر سود معمول را براى خديجه آورد و خديجه هم دو برابر آنچه قرار گذاشته بود به آن حضرت پرداخت كرد .
هامش
[ 1 ] . مر الظهران ، جايى در يك منزلى مكه است ، واقدى مىگويد فاصلهء آن تا مكه پنج ميل است ، رك : معجم البلدان ، ج 8 ، ص 21 . - م .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 119 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد