( 1 ) حضرت پس از خواندن آيهء اول سورهء 17
سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ . . .
فرمود در حالى كه در مسجد الحرام خوابيده بودم كسى مرا از خواب بيدار كرد ، بيدار شدم و چيزى نديدم ، دو مرتبه خوابيدم و دو مرتبه بيدارم كردند و چيزى نديدم در دفعهء سوم شبحى چون خيال بنظرم آمد و همچنان كه به او مىنگريستم از مسجد الحرام بيرون آمدم ، ناگاه در برابر خود مركبى ديدم كه بسيار شبيه استران شما بود و گوشهايش مىجنبيد ، او را براق مىگفتند و پيامبران عليهم السلام پيش از من بر آن سوار شده بودند ، حيوانى تيزرو بود چنان كه پاى خود را جائى مىنهاد كه ديدش مىكشيد ، بر آن سوار شدم و همچنان كه راه مىپيمودم از جانب راست خود ، صدايى شنيدم كه مىگفت اى محمد به من بنگر و صبر كن . من نه پاسخى دادم و نه توقف كردم ، و همچنان ادامه دادم ، اين دفعه از سمت چپ صدايى آمد كه ميخواست بايستم و او را ببينم به او هم پاسخى ندادم و نايستادم ، همچنان كه ميرفتم زنى را ديدم كه آستينهاى خود را بالا زده بود و انواع زينتها و آرايشى كه خدا آفريده است داشت ، او مرا صدا ميزد و مىگفت درنگ كن و مرا ببين ، توجهى به او نكردم و نايستادم تا به بيت المقدس رسيدم ، مركب خود را به همان حلقهاى كه پيامبران بسته بودند بستم و در اين هنگام جبرئيل براى من دو ظرف آورد كه يكى شير و ديگرى شراب بود ، شير را نوشيدم و شراب را رها كردم ، جبرئيل گفت به سرشت درست رسيدى ، من تكبير گفتم ، سپس جبرئيل از من پرسيد در چهرهات علامت ناراحتى و سؤال مىبينم ، گفتم بين راه آوايى از سمت راست شنيدم ، گفت او دعوت كنندهء يهود بود ، اگر توجه مىكردى پيروانت يهودى مىشدند ، گفتم از سمت چپ هم همان آواز را شنيدم گفت او دعوت كنندهء مسيحى بود و اگر به او توجه كرده بودى پيروانت مسيحى مىشدند ، گفتم سپس با زنى برخوردم كه آستينهاى خود را بالا زده بود گفت او دنيا بود و اگر توجهى مىكردى پيروانت دنيا را بر آخرت مىگزيدند ، آنگاه همراه جبرئيل وارد بيت المقدس شديم و هر يك از ما دو ركعت نماز گزارديم .
آنگاه پلكانى براى من آوردند كه ارواح بنى آدم به آن وسيله به آسمان ميرود ، مردم چيزى بهتر از معراج نمىبينند ، آيا ديدهايد كه مردگان پيش از مرگ