( 1 ) دشمنان خدا مدتى منتظر ماندند و دست پاچه و نگران شدند ، در اين هنگام مردى از مدينه آمد از او دربارهء پيامبر پرسيدند . گفت هم اكنون او را ديدم كه وارد يكى از كوچههاى مدينه شد .
آنها به ياران پيامبر گفتند ، ابو القاسم شتابزدگى كرد و پيش از آنكه دربارهء كارى كه آمده بود تصميمى بگيريم رفت .
اصحاب هم برخاستند و به مدينه بازگشتند . در اين مورد آيهء زير نازل شد و خداى به قصد و ارادهء دشمنان خود داناتر است .
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ ، فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ
. . .
« اى مؤمنان و گرويدگان ، ياد كنيد نعمت خدا را بر شما ، چون قومى قصد و همت كردند كه بر شما تطاول و دست درازى كنند ، خداى تعالى دستهاى ايشان را از شما منع كرد و باز داشت » آيهء 11 سورهء 5 . چون خداوند نيت و خيانت ايشان را آشكار ساخت و پيامبر را از آن آگاه نمود ، به آن حضرت فرمان داد كه آنها را تبعيد نمايد و از سرزمين خودشان بيرونشان كند و به آنها ابلاغ كند بهر كجا كه مىخواهند بروند .
در آن هنگام نفاق در مدينه زياد بود ، بنى نضير به پيامبر گفتند ما را به كجا ميفرستى ؟ فرمود به سوى حبشه .
چون منافقان اين مطلب را شنيدند و متوجه شدند كه با دوستان اهل كتاب آنها چه خواهند كرد .
كسى نزد ايشان فرستادند و پيام دادند كه ما در حدّ مرگ و زندگى با شمائيم . اگر جنگ كنيد بر ماست كه شما را يارى دهيم ، و اگر شما را از اين جا بيرون كردند ما هم از پى شما خواهيم آمد . در اين هنگام سالار و رئيس بنى نضير ابو صفيه حيىّ بن اخطب بود .
چون به وعدههاى منافقان اعتماد كردند سخت مغرور گرديدند و شيطان هم ايشان را وعده مىداد كه پيروز خواهند شد . اين بود كه به پيامبر و اصحاب