( 1 ) عمير گفت ، تا چندى پيش خود شما هم كه همين درود را مىگفتيد ، فرمود گفتم كه خداوند درود بهترى به ما آموخته است ، حالا بگو ببينم چه چيز موجب شده است به مدينه بيائى ؟
گفت آمدهام تا اسيرى را كه پيش شما دارم آزاد كنم ، شما كه خويشاوند و عشيرهء ما هستيد مناسب است كه موافقت كنيد و فديه بگيريد .
پيامبر فرمود اين شمشير را براى چه به گردن خود آويختهاى ؟
عمير گفت خدا همهء شمشيرها را زشت نمايد و از بين ببرد مگر اين شمشيرها براى ما كارى ساخت ؟ هنگامى كه از مركوب خود پياده شدم اين را كه به گردنم آويخته بود فراموش كردم باز كنم ، بعلاوه من به اين شمشير دلبستگى دارم .
پيامبر فرمود ، راست بگو چه چيزى ترا به مدينه كشانده است ؟ گفت هيچ انگيزهاى بجز اسير خود نداشتهام . فرمود در حجر اسماعيل با صفوان بن اميه چه شرطى كردى ؟ ! ! عمير بيمناك شد و پرسيد چه شرطى كردهام ؟ فرمود تو متعهد شدى عهده دار كشتن من گردى به شرطى كه صفوان وامهايت را بپردازد و عائله و خانوادهات را سرپرستى نمايد و خداى تعالى مانع از آنست كه تو بتوانى انجام دهى .
عمير ، شهادتين به زبان آورد و گفت اى رسول خدا ، ما ترا در مورد وحى تكذيب مىكرديم و آنچه را كه از آسمان به تو گفته مىشد دروغ مىپنداشتيم و حال آنكه سخنى كه ميان من و صفوان ردّ و بدل شده كاملا پوشيده بوده و هيچكس جز من و او بر آن مطلع نشده است .
يقين دارم خداوند متعال ترا از آن آگاه ساخته است . اكنون به خدا و رسول او ايمان آوردم و خدا را سپاسگزارم كه مرا به اين طريق رهنمونى فرمود .
مسلمانان از اسلام عمير و اينكه خداوند متعال او را هدايت فرمود سخت شاد شدند .
عمر مىگفت سوگند به كسى كه جان من در دست اوست در آن ساعتى كه عمير از راه رسيد به نظر من پست تر از خوك بود و اكنون او را باندازهء فرزندان
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 310
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣١٠