( 1 )
رسيدن خبر بدر به مكه 52
و آمدن عمير بن وهب و پس از او قباث بن اشيم به مدينه و معجزاتى كه صورت گرفته است
عكرمه از قول ابن عباس روايت مىكند كه او از قول ابو رافع خدمتكار پدرش مىگفت كه برايش چنين گفته بود .
ما خانوادهء عباس به اسلام در آمده بوديم اما اسلام خود را پوشيده مىداشتيم و من غلام عباس بودم كه تير مىتراشيدم .
هنگامى كه قريش براى جنگ بدر بسوى پيامبر ( ص ) روان شد ، ما هر آن منتظر وصول اخبار بوديم ، تا اينكه حيسمان خزاعى خبر جنگ را آورد ، ما در خود احساس نيرو و توان كرديم و خبر پيروزى پيامبر ( ص ) ما را خوشحال نمود .
من كنار صفهء زمزم نشسته بودم و تير مىتراشيدم و امّ الفضل همسر عباس هم كنار من نشسته بود و من و او از خبر پيروزى پيامبر ( ص ) بسيار شاد شده بوديم .
ناگاه ابو لهب خبيث در حالى كه گويى پاهاى خود را براى شر و بدى حركت ميداد پيدا شد و كنار ريسمانهاى حجر نشست و از خبرى كه دريافته بود سخت اندوهگين بود ، چه خداوند او را خوار فرموده بود . مردم به او گفتند ، ابو سفيان بن حرث از صحنه برگشته و مردم بر او گرد آمدهاند ، ابو لهب خطاب به ابو سفيان گفت اى برادر زاده بيا پيش من كه بجان خودم خبر صحيح نزد تو خواهد بود .
او آمد و مقابل ابو لهب نشست ، ابو لهب به او گفت اى برادر زاده اخبار مربوط به مردم را برايم بگو . گفت آرى به خدا همين كه با مسلمانان رو برو شديم پشت به آنها داديم و آنها هم سلاح در ما نهادند و به خدا با وجود اين من كسى را سرزنش نمىكنم ، زيرا مردانى سپيد جامه را بر اسبان ابلق ديديم كه هيچكس را باقى نمىگذاشتند .
ابو رافع مىگويد من طناب ها را بلند كردم و بى اختيار گفتم اينان فرشتگان بودند ، و ابو لهب دست بلند كرد و سيلى محكمى به من زد ، من با او گلاويز شدم و مردى ناتوان و ضعيف بودم ، ابو لهب مرا بلند كرد و به زمين كوفت