( 1 ) وهب جمحى آمد و كنار صفوان بن اميّه در حجر اسماعيل نشست ، صفوان به او گفت مثل اينكه بعد از كشتهشدگان بدر زندگى برايت سخت زشت است ؟ گفت آرى به خدا پس از ايشان زندگى را خيرى نيست .
اگر چنين نبود كه وام دارم و نمىتوانم آن را بپردازم و عيال مندم و براى آنها چيزى باقى نگذاشتهام ميرفتم و محمد ( ص ) را مىكشتم و پسرم را كه اسير ايشان است رها مىساختم .
صفوان از اين موضوع بسيار خوشحال شد و گفت من وامهاى ترا مىپردازم و افرادى را كه نان خور تو هستند به نانخوران خود ملحق مىسازم و چيزى از آنها دريغ نخواهد بود و صفوان او را آماده براى اين كار مىساخت ، چنان كه شمشير او را داد تا صيقل زنند و مسموم سازند .
عمير به صفوان گفت اين موضوع را فعلا پنهان بدار .
چند روز بعد عمير به سوى مدينه به راه افتاد و كنار مسجد فرود آمد و مركوب خود را بست و شمشير خود را برگرفت و آهنگ جانب پيامبر نمود .
عمر بن خطاب كه ميان جمعى از انصار نشسته بود و دربارهء عنايات خداوند متعال در جنگ بدر صحبت مىكردند چون چشمش به عمير افتاد و او را ناراحت ديد به ياران خود گفت مواظب اين سگ بايد بود كه دشمن خداست و روز جنگ بدر عليه ما تحريك مىكرد .
و عمر برخاست و شتابان حضور پيامبر رسيد و گفت اين عمير بن وهب بدكاره و مكار در حالى كه مسلح بود وارد مسجد شد ، و نبايد به او اعتماد نمائى .
پيامبر فرمود او را پيش من بياور ، عمر نزد ياران خود برگشت و به آنها دستور داد كه به حضور پيامبر بيايند و مواظب باشند و خود همراه عمير به راه افتاد و نزد پيامبر آمدند ، عمير همچنان مسلح بود و شمشيرش را با خود همراه داشت .
پيامبر به عمر دستور فرمودند كه از عمير فاصله بگيرد ، و چون عمير پيش پيامبر آمد گفت بامدادتان خوش باد ، و اين درود جاهليت بود ، پيامبر فرمود خداوند متعال ما را به درود ديگرى كه بهتر از درود تو است گرامى داشته و آن « سلام » است كه درود بهشتيان مىباشد .
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 309
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٠٩