( 1 ) خوانندگان و مطربان را هم با خود بردند كه دف ميزدند و هجو مسلمانان را ميخواندند ، اسامى اشخاصى كه از سپاه قريش پذيرائى مىكردند و هزينهء خوراك بر عهدهء ايشان بود و هم موضوع باز گشت طالب پسر ابو طالب را هم نقل كردهاند .
در جحفه جهيم بن صلت خوابى ديد و چون اين خبر به ابو جهل رسيد به طنز و تمسخر گفت اين هم پيامبر و پيشگوى ديگرى از خانوادهء عبد المطلب ! ! مىگويند جهيم در خواب ديد كه سوارى بسوى قريش آمد و در حالى كه شترى را يدك مىكشيد كنار لشكر ايستاد و بانگ بر داشت كه فلان و فلان كشته شدند و نام گروهى از اشراف قريش را برد كه همگى در جنگ بدر كشته شدند و آنگاه در سينهء شتر خود نيزهاى فرو برد و آن را در لشكر گردانيد و هيچ خيمهاى از خيمههاى قريش باقى نماند مگر اينكه از خون رنگين شد .
پيامبر هم به راه خود ادامه دادند و چون نزديك منطقهاى بنام صفرا رسيدند . بسبس بن عمرو و عدى بن ابى الزغبا را كه هر دو از بنى جهنيه بودند روانه فرمود تا خبرى از ابو سفيان بدست آوردند آن دو رفتند چون به بدر رسيدند شتران خود را كنار تپهاى خواباندند و مشك كهنهء خود را پر آب كردند همچنان كه مشغول آب برداشتن بودند متوجه شدند كه دو زن با يك دگر گفتگو مىكنند و يكى به ديگرى مىگويد كه فردا كاروان خواهد آمد ، مجدى بن عمرو هم كه آنجا بود گفت درست است و راست مىگوئى ، همين كه بسبس و عدى اين مطلب را شنيدند بر مركب خود سوار شدند و خود را به پيامبر ( ص ) رساندند و خبر را گزارش نمودند .
و چون آن دو پشت كردند ابو سفيان رسيد زيرا ترسيده بود و جلوتر از كاروان حركت مىكرد كه مواظبت نمايد ، از مجدى بن عمرو پرسيد آيا در كنارههاى آب كسى را كه نشناسى ديدهاى ؟ گفت نه ولى دو سوار آمدند و شتران خود را كنار اين تپه بستند و مشك خود را پر آب نمودند و رفتند ابو سفيان به جائى كه آن دو شتران خويش را خوابانده بودند آمد و پشكل شتران را لگد كرد و در آنها دانهء خرما ديد گفت اين علامت علوفهء مدينه است و بسرعت برگشت و
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 225
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٢٥