( 1 ) پرسيد چه شده است و خديجه موضوع را گفت ، پيامبر فرمود بر خود ترسيدم ، خديجه گفت نبايد بترسى بلكه بر تو مژده و بشارت باد سوگند به خدا كه خدا ترا هرگز خوار نمىنمايد زيرا تو پيوند خويشاوندى را رعايت ميكنى و راست گفتارى و دشوارى را تحمّل ميكنى و ميهمان را پذيرائى و خلق را در سختىها يارى ميكنى ، آنگاه خديجه پيامبر را با خود نزد ورقه بن نوفل پسر عموى خويش كه مسيحى بود برد .
ورقه از كسانى بود كه كتاب مىخواند و مىنوشت و انجيل را به عربى ترجمه كرده و نوشته بود و در آن هنگام سالخورده و پيرو نابينا شده بود . خديجه به او گفت اى پسر عمو بشنو كه برادرزادهات چه مىگويد ، ورقه به پيامبر گفت اى برادرزاده گرامى چه ديدى ؟ و چون پيامبر مطلب را گفت ، ورقه گفت اين ناموس الهى است كه بر موسى ( ع ) هم نازل شده است ، اى كاش مرا هم از آن بهرهيى مىبود ، دلم ميخواست زنده ميماندم تا آن وقت كه قوم تو ترا بيرون مىنمايند ، من كمر بسته در نصرت و يارى تو بكوشم .
پيامبر پرسيد آيا قوم من مرا بيرون مىكنند ؟ ورقه گفت آرى زيرا هرگز كسى چيزهايى را كه تو ميآورى براى ايشان نياورده است ، اندكى بعد ورقه مرد .
اين حديث را بخارى و مسلم هر دو در صحيح خود استخراج كردهاند .
ابو عبد الله الحافظ با اسناد ديگرى هم اين حديث را از عايشه نقل مىكرد كه در آخر آن اين مطلب افزوده شده بود وحى از پيامبر قطع شد بطورى كه اندوهگين گرديد و اندوه او بجايى رسيد كه گاه بر فراز كوه در جستجوى بلندترين نقطه بر ميآمد تا خود را از آنجا به زمين پرت كند و جبرئيل مىآمد و مىگفت تو پيامبر خدايى و نگرانى او آرام مىشد و دلش قرار ميگرفت و باز چون انقطاع وحى طول كشيد آهنگ همان كار را كرد و باز جبرئيل بر او ظاهر ميشد و همان سخن را تكرار مىنمود .
ابو عبد الله الحافظ با اسناد خود از جابر بن عبد الله روايت ميكرد كه شنيدم پيامبر از تعطيل و انقطاع موقت وحى صحبت ميفرمود و در بين آن گفت نخستين مرتبه همچنان كه در كوه حرا راه ميرفتم از آسمان بانگى شنيدم سر خود را بلند كردم و فرشتهيى را ديدم كه ميان زمين و آسمان بر روى صندلى نشسته
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 256
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٥٦