( 1 ) الايهم غسانى وارد شديم و او بر تخت شاهى خود نشسته بود ، رسولى پيش ما فرستاد كه صحبت بداريم ، گفتيم ما با رسول صحبتى نداريم ، مأمور مذاكره با خود او هستيم ، اگر ما را بپذيرد با او مذاكره مىكنيم و گر نه با نمايندهاش صحبتى نداريم ، نمايندهء او برگشت و اين خبر را داد و او ما را پذيرفت و گفت صحبت بداريد ، هشام بن العاص مىگويد ، من صحبت را آغاز كردم و او را به اسلام دعوت نمودم و چون جامهء سياه پوشيده بود پرسيدم چرا جامهء سياه پوشيدهاى ؟ با ناراحتى گفت . اين جامه را پوشيدهام و سوگند خوردهام كه آن را از تن بيرون نياورم تا هنگامى كه شما را از شام بيرون نمايم ، گفتم انشاء الله تعالى همين كاخ را از دست تو بيرون مىآوريم و پادشاهى بزرگ ترا تصرف خواهيم كرد ، پيامبر ما اين مطلب را خبر داده است ، گفت شما آن گروه نيستيد آنها كسانى هستند كه روز روزه مىگيرند و شب افطار مىكنند ، روزهء شما چگونه است ؟ وقتى به او گفتيم چهرهاش سياه شد و گفت برخيزيد و فرستادهاى همراه ما كرد تا ما را پيش هرقل ببرد .
چون نزديك پاى تخت هرقل رسيديم كسى كه همراه بود گفت شما حق نداريد كه با چهار پايان خود وارد كاخ قيصر شويد اگر بخواهيد مىتوانيم شما را بر ماديانها و استرهاى مخصوص سوار كنيم ، گفتيم امكان ندارد كه با چهار پاى ديگرى غير از وسيلهء خودمان وارد شويم . كسى نزد قيصر فرستادند و موضوع را گفتند او اجازه داده بود كه ما سوار بر مركب خود وارد كاخ شويم ، ما در حالى كه شمشيرهاى خود را كشيده بوديم تا كنار تالار پذيرائى پيش رفتيم شتران خود را كنار ديوار بستيم و قيصر به ما نگاه ميكرد ، ما با صداى بلند گفتيم « لا إله الا اللّه و اللّه اكبر » خدا شاهد است كه تالار چنان بلرزه در آمد كه گوئى شاخهء خرمائى است كه با وزش باد شديد بلرزه در آيد ، قيصر كسى را فرستاد كه شما حق نداريد با شعار دادن و صداى بلند دين خود را آشكار نمائيد ، و اجازه دادند كه وارد تالار شويم ، هرقل روى تشكى نشسته بود و روحانيون و بطريقهاى روم گرد او بودند ، و همه چيز در كاخ او برنگ قرمز بود ، خودش هم جامهء قرمز پوشيده بود ، نزديك او رفتيم لبخند زد و گفت چه مىشد اگر همانطور كه ميان خود سلام ميدهيد به من
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 182
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٨٢