( 1 ) را در چاه ريخت بوى خوشى همچون بوى مشك از چاه برخاست .
ميمونه دختر كردم مىگويد پشت سر پدرم سوار بودم پدرم با پيغمبر ملاقات كرد من ساق پاى پيامبر را در دست گرفتم چيزى خنكتر از آن نديدهام ، ميمونه مىگويد من پاى پيامبر را بجاى پاى پدرم گرفتم .
انس بن مالك مىگويد روزى پيامبر بخانهء ما آمد و خواب قيلوله نمود و عرق كرده بود مادرم شيشهاى آورده بود و عرق پيغمبر را در آن جمع مىكرد ، پيامبر ( ص ) بيدار شدند و پرسيد اين ام سليم چه ميكنى ؟ مادرم گفت ما اين عرق را در عطر خود مىريزيم و آن خوشبوترين عطرهاست . همچنين انس از ام سليم روايت مىكند كه پيامبر ( ص ) به خانه او براى خواب قيلوله مىآمد و او براى حضرت فرشى مىگسترده است كه پيامبر روى آن مىخوابيد و پيامبر زياد عرق مىكرد ، ام سليم عرق بدن پيامبر را جمع مىكرد و در شيشهها قرار ميداد و بجاى عطر به كار مىبرد پيامبر پرسيدند اين چيست ؟ ام سليم گفت عرق بدن شماست كه با عطر خودم آن را مخلوط مىكنم .
باب صفت مهر نبوّت 21
سائب بن يزيد مىگويد خالهام مرا بحضور حضرت ختمى مرتبت برد و گفت اين خواهرزادهام بيمار و دردمند است پيامبر دست به سرم كشيدند و دعا فرمودند ، سپس حضرت وضو گرفت من از آب وضوى آن حضرت آشاميدم سپس پشت سر او ايستادم و خاتم نبوت را ميان دو شانهاش ديدم كه چون منگوله و تكمههاى پرده بود : مسلم و بخارى هر دو اين حديث را آوردهاند .
جابر بن سمره مىگويد چهرهء پيامبر گرد درخشان همچون خورشيد و ماه بود و مهر نبوت را ميان دو شانهء آن حضرت ديدم كه مانند تخم كبوتر بود . در بعضى از طرق ديگر اين روايت اضافه شده است كه برنگ بدن پيامبر بود . مسلم در صحيح خود اين حديث را آورده است .
عبد الله بن سرخس مىگويد من پيامبر ( ص ) را ديدم و با او غذا خوردم ، نان و گوشت يا تريد ، و عرض كردم اى رسول گرامى ، خدا ترا بيامرزد ، فرمود و ترا ، به او گفتند آيا پيامبر براى تو طلب آمرزش كرد ؟ گفت آرى براى شما هم