( 1 ) حديث را در صحيح خود آورده است .
عايشه روايت مىكند كه روزى پيامبر در حالى كه خوشحال بود آمد خطوط چهرهاش مىدرخشيد ، به من گفت آيا مطلبى را كه مجزر مدلجى گفته است ميدانى ؟ در اين هنگام پيامبر متوجه زيد و اسامه شد كه سرهاى خود را پوشانده و خوابيده بودند و پاهايشان ظاهر بود فرمود گويى اين پاها برخى از آن ديگرى است و همه از يك پيكرند . اين حديث را هم بخارى و مسلم هر دو آوردهاند .
ابو اسحق همدانى از قول زنى از همدان روايت مىكند كه مىگفت من در خدمت رسول خدا حج گزاردم پيامبر را ديدم كه سوار بر شتر گرد كعبه طواف مىكرد چوگانى بر دست داشت دو برد سرخ رنگ بر تن كه تا حدود شانههاى او را پوشيده بود ، هر گاه در طواف مقابل حجر ميرسيد چوگان را به حجر ميماليد و آن را بلند ميكرد و مىبوسيد .
ابو اسحق مىگويد به او گفتم چهرهء پيامبر را به چيزى تشبيه كن ، گفت مانند ماه شب چهاردهم بود كه نه پيش از آن و نه بعد از آن چنان چهرهاى نديدهام .
ابو عبيدة بن محمد بن عمّار ياسر مىگويد به ربيّع دختر معوذ گفتم چهرهء پيامبر ( ص ) را براى من توصيف كن گفت پسركم اگر ميديدى مىگفتى خورشيد ظاهر شد .
رنگ چهره و بدن پيامبر ( ص )
از انس بن مالك روايت شده است كه پيامبر ( ص ) ميانه بالا بود ، نه بلند قد و نه كوتاه قامت ، رنگ چهرهاش گلگون بود ، نه سپيد بىنمك بود و نه گندمگون موهايش نه كاملا صاف بود و نه پيچيده و مجعدّ ، چهل ساله بود كه وحى بر او نازل شد ده سال در مكه اقامت فرمود و ده سال در مدينه و در شصت سالگى رحلت فرمود در حالى كه در سر و ريش او بيست موى سپيد هم وجود نداشت .
ربيعه يكى از راويان اين حديث است مىگويد تار مويى از آن حضرت