كه مفاهيم قرآن با منطقى كه از آن ما نيست بيان شده ، و يا بر حسب يك تسلسلى ابراز شده كه خيلى دقيقتر از تسلسل عقل سليم است و يا بنابر يك نيروى درونى است كه مربوط به خود كلام مىباشد و نه مربوط به مفهوم بيان شده ! در مورد سورههائى كه از قسمتهاى مختلف مربوط به دورههاى متفاوت تشكيل شده ، مانند تقسيمبنديهاى ترتيب نزول مسلمانان - مىتوان به مجموع متن اعتقاد داشت . اين روش با اينكه ممكن است سست به نظر برسد ، ولى داراى مزايائى است و بهر صورت روشى است كه جا دارد بطور كلى بدان بپيونديم . مع ذلك گاهى از اوقات چنين مناسب به نظر مىرسد كه بهتر است از اين طبقهبندى دست كشيده و طبقهبندى را مطلقا بطور مجموع و يا با به حساب آوردن بلندترين قطعات انجام داد .
مثلا در سورهء شمارهء 51 68 ، شانزده آيهء اول بدون شك آغاز تبليغ در مكه مىباشد در صورتى كه بقيه و بويژه تمثيل آيههاى 17 34 خيلى ديرتر به يك بيانيهء خيلى مبهم و قديمىتر افزوده شده است . مسلم است كه در اين حالت ، مرجح مىنمايد كه كلا در سورههاى دورهء دوم مكه طبقه - بندى شود . اين وضع البته فرضى است ، ولى جنبهء فرضى بودن آن كمتر از موردى است كه فقط آغاز سوره به حساب آيد .
اكنون به بررسى آخرين مشكل مىپردازيم . تا چه اندازه و به چه حقى مىتوان با مستشرق آلمانى همفكر شد كه عبارات مشخص و اصلى وحى طبق يك نظم خاصى ( و بيش از نظم ديگر ) پشت سر هم قرار گرفتهاند ؟
مثلا چگونه مىتوان ثابت كرد كه انذارهاى مربوط به روز قيامت پيش از بيان مربوط به ملتهاى از ميان رفته است كه پيغمبران خود را تحقير
در آستانه قرآن ( فارسى ) — صفحة 285
مساهمون: رژى بلاشر
ص٢٨٥