بالاخره ، در آخرين تجزيه ، پس زبانشناس و مورخ غربى بايد مبناى كار خود را تنها بر تفسير سنتى بگذارد .
اخبار و روايات براى ما شرح مىدهند كه چگونه معاصران پيامبر ( ص ) براى اينكه دربارهء يك كلمهء مشكل و يك اختلاف قراءت ( ص 33 ) و يا يك قسمت مبهم قرآن توضيحى بهخواهند به او مراجعه مىكردند .
بنابراين سنت بدون هيچگونه شكى ، واقعياتى را كه داراى حقيقتى عام مىباشند در اختيار ما مىگذارد . همه چيز محمد ( ص ) را آماده مىساخت كه نقش مترجم كلام وحى را به خوبى ايفاء كند . همه چيز پيغمبر را موظف مىساخت كه مؤمنان را دربارهء معنى يا شكل قانون جديد روشن سازد . و پس از رحلتش ، اين وظيفه بايد به اشخاص واگذار شود كه به علت تقرب بيشتر ، خود را براى ادامهء اين رسالت شايستهتر مىديدند . اين تفسير همچنان شفاهى مىماند . ولى بر اثر حوادث روزگار ، در اثر خواست يك شخصيت و شايد بواسطهء دقت برخى از پارسايان « 313 » ؛ بعضى از اصحاب رسول خدا ( ص ) در ميان نسل اول و دوم اسلام به عنوان مفسر قرآن ظهور مىكنند . ابن مسعود و عمرو ابى و على ( ع ) و ابو موسى اشعرى و ابن عمر و زيد بن ثابت مخصوصا به علت شور و هيجان خود در اين راه مشخصند .
مع ذلك هيچكس نمىتواند با ابن عباس 40 كه بايستى او را حجت اعلى
هامش
( 313 ) رواياتى كه طبرى جمع كرده : 29 نشان مىدهد كه صحابه قرآن را تفسير نمىكردند . ر ك . گلدزيهر :Richt: 55 ببعد ( مذاهب التفسير : 73 ببعد ) .