دارند ، امّا نفى به روش استفهام دلالت بيشترى بر معناى نفى دارد ، بدان جهت كه معناى اين گونه نفى اين است كه شنونده از نفى ، آگاه است ، بنابر اين گوينده نفى مىكند و شنونده اقرار به نفى .
براى نمونه ، سخن خداوند را در ردّ ادّعاى مشركان مبنى بر اين كه خداوند برخى از طعامها را حرام كرده است ، بخوانيد :
قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَخْرُصُونَ قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ قُلْ هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ الَّذِينَ يَشْهَدُونَ أَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ هذا فَإِنْ شَهِدُوا فَلا تَشْهَدْ مَعَهُمْ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ
« . . . اى پيامبر ! به آنان بگو آيا شما بر اين سخن مدرك قطعى داريد تا ارائه دهيد ؟ شما پيروى جز از گمان نمىكنيد و جز به گزافه و دروغ سخن نمىگوييد ، بگو براى خدا حجّت بالغه است ، پس اگر مىخواست همه شما را هدايت مىكرد ، بگو : گواهان خود را بر اين كه خدا اينها را حرام كرده است بياوريد ، پس هر گاه گواهى دادند ، تو به آنان گواهى مده و پيروى از خواستههاى آنان مكن آنان كه آيات ما را تكذيب مىكنند و به آخرت ايمان نمىآورند و از خداى خود به سوى بتان باز مىگردند » 157 .
بىترديد در اين جا نفى به صورت استفهام دو مزيّت دارد ، يكى اين كه به آنان هشدار مىدهد پيش از آن كه به مطلبى اعتقاد و ايمان پيدا كنند بايد دليلى را كه موجب قطع و يقين آنان مىشود بشناسند تا از روى جهل ، نسبتى به خدا ندهند و ديگر اين كه استفهام ، آنان را وادار مىكند كه خود ، اقرار به نفى كنند .
از اين گذشته سياق كلام ، در بردارندهء توبيخ و سرزنش به آنان است ، زيرا افكار و انديشههايشان از امور باطل و غير واقعى سرچشمه مىگيرد .
علماى بلاغت از اين گونه استفهامى كه مقصود از آن نفى است ، تعبير به « استفهام انكارى » مىكنند ، زيرا متكلم ، وقوع مطلب مورد سؤال را نفى و انكار مىكند ، استفهام انكارى نوع ديگر هم دارد كه به آن « انكار واقع » گويند كه در حقيقت متكلّم ، مخاطب را به سبب كارى كه از او سر زده است ،