بگذر ، خدا هم از او در گذشت كه او بسيار آمرزنده و مهربان است ، باز گفت :
اى خدا به شكرانه اين نعمت كه مرا دادى من هم از بدكاران پشتيبانى نخواهم كرد » 108 .
موسى ( ع ) با بينش قوى خود ، احساس كرد كه توان زمامدارى و آگاهى به فنون آن را دارد و خداوند متعال به او علم و حكمت آموخت ، و از زندان قصر فرعون به جانب مردم شتافت ، تا از كارها خبردار شود و اسباب و اهداف آن را بشناسد پس هنگامى كه مردم نمى دانستند كه او از قصر فرعون آمده است ، داخل شهر شد و مشاهده كرد كه فردى از بنى اسرائيل كه ظاهرا مظلوم بود با فردى مصرى كه ظاهرا ظالم بود ، نزاع مىكنند پس به يارى اوّلى شتافت و دوّمى را كشت ، امّا پشيمان شد ، زيرا پيش از آن كه حقيقت بر او روشن شود دست به كشتن زد ، و به درگاه خدا توبه كرد و تصميم گرفت كه ديگر آن كار را تكرار نكند .
امّا اين فاجعه ، دوبارهء تكرار مىشود و چون موسى مىخواهد بار ديگر آن فرد از بنى اسرائيل را يارى كند ، طرف ديگر كه او نيز مصرى بود به موسى گفت : ميخواهى مرا مانند شخص ديروزى به قتل برسانى ، تو نبايد گردنكش باشى .
اين جا بود كه موساى پاك و امين كه خدا مىخواست او از برگزيدگان باشد ، احساس خطر كرد ، كه مبادا فرعون و يارانش به او هجوم آورند ، شخصى نيز براى بيم دادن به او آمد ، در اين مورد قرآن مىفرمايد :
وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعى قالَ يا مُوسى إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
« مردى از دورترين نقاط شهر ( مصر ) آمد و گفت : اى موسى ! رجال دربار فرعون درباره تو مشورت مىكنند كه تو را به قتل برسانند ، به زودى از شهر بگريز ، من خير خواه توام ، او با حال ترس و با مراقبت از دشمن به جانب شهر مدين رفت ، و گفت : خدايا ! مرا از شرّ اين مردم ستمگر رهايى بخش ! » 109 .
از شهر به مقصد محلّى امن و راحت خارج شد ، به طرف بيابان جايى كه