ابرهيم با وى به جدال و حصومت پرداختند ، وى گفت : آيا با من در ( خدا شناسى و وجود ) بحث مىكنيد در حالى كه او مرا به راه راست هدايت كرد و از آنچه شما شريك براى او قرار مىدهيد بيم ندارم ، مگر آن كه خدا بخواهد پروردگار من به همهء موجودات احاطه دارد ، شما آيا متذكّر اين حقيقت نمىشويد » 102 اين داستان - چنان كه مىبينيم - غير از داستانهاى پيشين است و با آنها يكى نيست ، گر چه معارض و مباين با آنها هم نيست ، بلكه مكمّل و متممّ آنهاست ، اين داستانها تكرار نشدهاند ، فقط موضوع آنها - يعنى ابراهيم ( ع ) - تكرار شده است .
در اين داستان ابراهيم ( ع ) نخست به نفى پرستش بتها پرداخت ، زيرا فطرت پاك چنين اقتضايى دارد و بيراهه رفتن عقل عامل بت پرستى است ، سپس به اين پرداخت كه راه رسيدن به يقين ، ترديد در درستى امورى است كه انديشهها در آن گمراه مىشوند ، و براى اين كار چيزى را كه گمان سود در آن مىرفت به عقل خود عرضه كرد ، به اين كه : به جانب ستاره درخشان و بعد ماه نورانى و سپس به خورشيد تابان رو كرد ، و دريافت كه همه آنها فرو مى روند ، و تغيير پيدا مىكنند ، و سرانجام به آفريدگار همهء آنها اظهار ايمان كرد . و بدين سبب برخى از علما چون « ابن حزم ظاهرى » مى گويند :
خداشناسى ضرورى و بديهى است اگر فطرت سالم باشد و گرفتار انديشههاى باطل نشود .
د : پس از آن كه ابراهيم خليل به خدا راه يافت دست به عمل در برابر بتها زد و جوانى و نور الهى او را وادار كرد تا آنها را بشكند ، و اين جريان در قصّههاى قرآن آمده است ، خداوند يادآورى مىكند كه هنگامى كه ابراهيم ( ع ) به سر حدّ رشد و كمال رسيد و در پناه خدا بود بر آن شد كه نادرستى بتپرستى را اثبات كند ، و اين كه بتها نه زيان مىرسانند و نه سود ، پس آنان را در هم شكست ، خداى سبحان در اينباره مىفرمايد :
وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا بِهِ عالِمِينَ إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ ، ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ