گرفته شده است ، به اين كه اجزاء و بخشهاى آن متفاوت بوده ، و هر كدام خود را بر ديگرى برتر بداند ، و هيچ امرى چون مليّت يا قرابت و يا جلب منفعت و دفع ضرر نتواند بين آنها پيوند برقرار سازد ، و هنگامى كه اين حالت در جامعهء مصر پديد آمد ، فرعون به برترى جويى و استكبار پرداخت ، و كسى را كه وى را از كارش باز دارد و شرّش را كوتاه نمايد نيافت ، بنابر اين زمينهء نابودى و قطع اسباب فراهم شد .
نتيجهاى كه معلول تفرقه بود اين بود كه : برخى از آنان را جزو خواص دربار و عدّهاى را براى لشكر برگزيد ، تا از آنان يارى بجويد ، و مخالفان را سركوب نمايد و در ميان مردم به زور حكومت كند ، از اينرو خداوند متعال دربارهء اين نتيجه قطعى كه اثر تفرقه و جدايى - بسان رابطه مسبب با سبب و نتيجه با مقدّمه - بود ، مىفرمايد :
يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ
يعنى : گروهى را ضعيف نشان مىداد ، يا مىخواست ضعيف شوند ، تا از او پيروى نمايند .
در اين سخن نكته بلاغى جالبى وجود دارد كه جز در قرآن پيدا نمىشود ، و آن اين كه : فقط گروه مستضعف را نام برده ، امّا از درباريان و لشكريان و جلّادان و قدرت آنان سخنى به ميان نياورده است ، زيرا آنان اگر چه در ظاهر توانمند و صاحب قدرت بودند ، امّا در حقيقت چنين نبودند ، زيرا در كارهاى خود اختيار و آزادى نداشتند و همگى تحت فرمان و اراده فرعون بودند ، و قوى و توانمند به كسى گويند كه بتواند آنچه را خود مىخواهد و مىپسندد انجام دهد ، نه خواسته و رضاى ديگرى را ، به طورى كه خواستهاش ، خواسته ديگرى باشد ، آرى آنان از پوست خود خارج شده و در پوست پلنگ ظاهر شدند ، ( و باطنشان كه ضعف و ناتوانى بود با ظاهرشان كه قدرت و خشونت بود ، مغايرت داشت ) .
اگر گروه مستضعف مورد آزار بدنى قرار مىگرفتند ، گروه به ظاهر قدرتمند آزار معنوى مىشدند ، يعنى : تباهى انسانيت و اراده و انديشه آنان و از بين رفتن تمام هستى يك انسان كامل ، پس در واقع آنان ضعيفان قدرت نما بودند ، و لشكريان پادشاه ستمگر ، قوّى و نيرومند به شمار نمىروند ، زيرا آنان