به عنايت حضرت حق متوكل شدم . اما آرزوى الحاق بندر هرمز و ممالك گجرات را به ولايت روم نتوانستم از دل بدر كنم .
بالاخره به خود گفتم :
لامعى
سنك كتمز باشكدن بوهوالر * دماغك جمله تپرق دولمينجه
هامش
چون زمانه به ترانه تو نمىرقصد * از اصول روى مگردان دايرهات را درست كن
زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز * در برابر دهر سر فرو نياور خود را مبتذل مكن
مثل مشهور است كه هر كس نصيبى دارد * اگر زمانه با تو نميسازد جدل مكن
پندم را قبول كن و حرفم را به گوش گير * زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز
بر فرض كه دنيا از آن تو باشد چه خواهى كرد * عاقل آنست كه غيرت خود را بى جا خرج نكند
مپندار كه فلك دائما بر مرام تو ميگردد * گوش كن نصيحتم را و پندم را به كار بند
زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز * چون آنچه مقدر است قلم بر لوح نوشته
البته آنچه رقم رفته به سرمان خواهد آمد * از حرمت شاد مباش و اگر فنا هم برسد غم مخور
اى « كاتبى » اين رنج و الم كه در جهان كشيدى چيست ؟زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز