چون اين خبر خوش را شنيديم خاطرجمع شديم و انديشه و اضطراب از دلهامان دور شد . فرداى آن روز از شهر رى روانه شديم .
بالاخره در آخر ماه صفر به شهر قزوين پايتخت عراق عجم رسيديم . از مشهد خراسان تا قزوين يك ماه و نيم در راه بوديم .
وقتى به قزوين رسيديم ابتدا ما را به شهر راه ندادند و به دهكدهاى بنام سبزهكران فرستادند و از طرف معصوم بيگ وزير اعظم شاه ديوان بيگى او كه محمود بك نام داشت به سرپرستى و حفاظت ما گمارده شد . و گفتند بايد اسامى همه را صورتنويسى كنيم و به پيشگاه شاه عرضه داريم . ايشيك آغاسى هم آمد . اسامى همهء ما را نوشتند .
تعداد اسبهاى ما را شمردند و ثبت كردند و پنهانى به كسان خود سپردند كه هر شب مراقب رفتار و كار ما باشند تا معلوم شود آخر كار به كجا ميرسد .
ضمنا خبر رسيد كه شاه گوكجه خليفه را كه از طرف او در مشهد وزارت داشت و همچنين مير منشى وزير را از آنجهت كه بدون كسب اجازه ما را از مشهد به اينجا فرستادهاند عزل كرده است و سخت خشمگين شده است .
در اين موقع قبچاق چى على بيگ يصاول كه از مشهد همراه ما فرستاده شده بود . يكى از خدمتكارانش بنام پير على را نزد من فرستاد و پيغام داد كه « از اين مردمان بوى خير به مشام نميرسد هر چه نقدينه داريد پيش ما به امانت بگذاريد اگر حق تعالى خلاصى ميسر سازد البته مال خودتان خواهد بود و اگر بشما ضررى برسد بجاى آنكه
مرآت الممالك ( سفرنامه اى به خليج فارس ، هند ، ما وراء النهر وايران ) ( فارسى ) — صفحة 172
مساهمون: محمود تفضلى
ص١٧٢