خلاصه آنكه دست و پاى همهء همراهان را بستند . هرچند دست و پاى مرا نبستند پنج نفر قورچى براى نگهبانى من گماشتند . فقير از اين كار ميرزا خيلى رنجيده خاطر بودم و خود را با اين بيت تسلى ميدادم :
لمؤلفه
قدرينى هر كز بيلور مى آدمك * كرم و سردين چكمينلر عالمك « 1 »
روزى از شدت اندوه مرگ خود را به چشم ميديدم و در آن موقع اين غزل را در خاطر گذراندم .
لمؤلفه
مىدور ساقى علاجى كيشى بولغاى غمناك * زهر غم دفعيغه هيج مى تيكى بولماز ترياك
گنج حسنيدا ايكى زلفى بولوبدور ايكى مار * قتل ايچون غمزه سى طالب لرى تيغ ضحاك
هامش
( 2 ) - ترجمه بيت نجاتى اين است :راه يار دو قدم است بايستى جان به راه نهاد * چون كه در اين ميدان پا نهادى مردانه قدم بنه( 1 ) - ترجمه بيت اينست :قدر ترا هرگز نميداند آدمى * كه گرم و سرد عالم را نكشيده باشد .