به اين تدبير با هزار مصيبت از مباحثه دورى كرديم و از دست او خلاص شديم .
در مشهد ظالمى بود بنام غازى بك و گفته بود فرستادن اين همه مردم به حضور شاه مناسب نيست . بهتر است ترتيبى داده شود تا راهنمايان و همراهانى كه با ايشان روانه ميكنيد آنها را در راه بكشند و خودشان بگريزند . زيرا به اغلب احتمال اينها همان رومىهائى هستند كه براى كمك به براق خان ازبك فرستاده شدهاند و چه بسا كه نامههاى رمزى و مخفى هم با خود داشته باشند در اين صورت رها كردن اين شكارها كه بپاى خود به اينجا آمدهاند بدون هيچگونه رسيدگى و پرسوجو درست نيست .
متأسفانه ميرزا ( ابراهيم ميرزا ) گفتهء او را پذيرفت و فرداى آن روز سحرگاهان دويست قورچى زره پوشيده فرستادند و كاروانسرائى را كه ما در آنجا اقامت داشتيم محاصره كردند . همهء ما را گرفتند ، هر يك از ما را به يك قورچى سپردند . اين فقير را نيز با دو نفر خدمتكارم به اطاق كوكجه خليفه بردند . اسبهاى ما را به اشخاص ديگرى سپردند اسباب و اثاثمان را پيش متولى آستانه امانت گذاشتند و چون هنگام زمستان بود گذران ما بدون اسباب و باروبنه سخت دشوار بود . از سرما ميلرزيديم ولى چه ميتوانستيم كرد ؟ و از دست ما چه برمىآمد ؟
روز بعد همهء نوشتهها و نامهها و فرمانهائى را كه از پادشاهان و اميران داشتيم گرفتند و در كيسهاى گذاشتند و سر كيسه را مهر كردند .
همقطاران همه از زندگى خود نااميد شده بودند . فقير براى تسلى ايشان
مرآت الممالك ( سفرنامه اى به خليج فارس ، هند ، ما وراء النهر وايران ) ( فارسى ) — صفحة 155
مساهمون: محمود تفضلى
ص١٥٥