تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الممالك ( سفرنامه اى به خليج فارس ، هند ، ما وراء النهر وايران ) ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
آنگاه استخاره كردم . جز از راه خراسان از راه ديگر رفتن خوب نيامد . خلاصه ، به عنايت بىنهايت حضرت حق متوكل شديم و به بركات معجزات سرور كاينات توسل جستيم و به راه افتاديم .

لمؤلفه

دخى يول بولمه دم اولوب ناچار * او غرادم بالضرورى آخر كار « 1 »
به فحواى « الضرورات تبيح المحظورات » همان روز شتر كرايه كرديم از خان خوارزم دوست محمد خان اجازه گرفتيم . گفت به كشور دشمن با سلاح رفتن مناسب نيست . ناچار نيمى از تفنگ‌هاى خود را به خان خوارزم و نيم ديگر را به ايش سلطان برادر كوچكتر خان داديم . سفارش نامه‌هائى براى دين محمد و برادرش على سلطان گرفتيم . آذوقه راه را تدارك كرديم . نهنگ‌ها يعنى مشك‌هاى بزرگ را پر آب كرديم و برداشتيم . توكل به خداوند كرديم و روز اول ذيحجه به سوى ديار خراسان روانه شديم .
هامش
( 1 ) - معنى بيت چنين است :چون راه ديگرى پيدا نشد ناچار * به همين راه رفتم در آخر كار