هامش
- وآن آب در سردى مانند كافور است ، وبوى مشك از آن ساطع است ، وطعم زنجبيل در آن هست ، واز عسل شيرينتر است ، واز مسكه نرمتر است ، واز آب ديده صافتر است ، واز عنبر خوشبوتر است . واز چشمهء تسنيم بيرون مىآيد ودر نهرهاى بهشت جارى مىشود ، وبر روى ، مروايد وياقوت مىگردد . وبر كنار حوض كوثر قدح ها هست زيادة از ستارگان آسمان ، وبوى خوش آن از هزار سأله راه به مشام مىرسد ، وقدحهاى آن از طلا ونقره وألوان جواهر است . چون كسى اراده مىكند كه از آن بياشامد ، جميع بوىهاى خوش را به مشام أو مىرساند ، وآشامندهء آن مىگويد كه : من راضى أم مرا هم اين جا بگذارند ، ونعمتي ديگر نمىطلبم ، وتحويل از اين مكان را نمىخواهم .
اى مسمع ! تو از آنها خواهى بود كه از آن حوض سيراب مىگردند . وهر ديده اى كه براي مصيبت ما گريان گردد ، البتة شاد مىگردد به نظر كردن به سوى كوثر . وهمهء دوستان از آن آب مىآشامند ، وهر كس به قدر محبتي كه به ما دارد ، لذت از آن آب مىيابد . به درستى كه حضرت أمير المؤمنين عليه السلام بر كنار كوثر ايستاده است وعصايى از چوب عوسج در دست دارد ودشمنان ما را از آن مىراند . پس يكى از ايشان گويد كه : من در دنيا شهادت به وحدانيت خدا ورسالت محمد مىدادم ، چرا مرا آب نمىدهى ؟
حضرت در جواب أو فرمايد كه : برو به نزد امام خود وسؤال كن براي تو شفاعت كند .
گويد كه : امام من امروز از من بيزارى مىجويد .
حضرت فرمايد : برگرد به نزد آن كسى كه ولايت ومحبت اورا اختيار كرده بودى واز أو سؤال كن كه شفاعت كند تورا ؛ زيرا كه بهترين خلق سزاوار است كه شفاعت أو رد نشود .
وگويد كه : از تشنگى هلاك شدم .
حضرت فرمايد : خدا تشنگى تورا زيادة گرداند . »
راوي گفت كه : من به خدمت حضرت عرض كردم كه : « چنين مردى چگونه راه مىيابد كه به نزديك كوثر بيايد ؟ »
حضرت فرمود : « زيرا كه أو پرهيزكارى نموده است از گناهان بسيار . چون ما نزد أو مذكور مىشدهايم ، ناسزا نمىگفته وجرأتهايى كه ديگران در حق ما مىكردند ، أو نمىكرده . واينها نه از براي آن بوده كه ما را دوست مىداشته يا آن كه اعتقاد به امامت ما داشته باشد ، وليكن از بس كه مشغول عبادت باطل خود بود ، نمىخواست كه مشغول ذكر مردم شود ، اما دلش منافق بود ، ودينش نصب عداوت ما بود ، ومتابعت أهل نصب مىنمود ، وولايت آن دو را داشت ، وايشان را بر همه كس تقديم مىداد .
مجلسي ، جلاء العيون ، / 526 - 528
ايضاً به سند معتبر از أبو بصير روايت كرده است كه : روزى در خدمت امام جعفر صادق عليه السلام بودم وبا آن حضرت سخن مىگفتم كه يكى از فرزندان آن حضرت داخل شد . چون نظر حضرت بر أو افتاد ، گفت :