هامش
- ابن مريم عليه السلام در نظر مردم نمود كه كشته شد ودر واقع كشته نشد . پس بنا بر گفتهء اين جماعت ، بايد كه عقابي بر بنى أمية نباشد . اى پسر عم ! هر كه دعوى كند كه حسين كشته نشد ، پس تكذيب رسول خدا كرده است ، وائمهء هدا را به دروغ نسبت داده است در خبرهايى كه ايشان به قتل آن حضرت داده اند . وهر كه ايشان را تكذيب كند ، كافر است به خداوند عظيم ، وخونش مباح است براي هر كه بشنود اين سخن را از أو . »
پس راوي گفت : « يا ابن رسول اللَّه ! چه مىفرمايى در باب جماعتى از شيعيان شما كه اين اعتقاد دارند ؟ »
حضرت فرمود : « آنها از شيعيان من نيستند ومن از ايشان بيزارم . »
پس حضرت فرمود : « خدا لعنت كند غاليان را كه در حق أهل بيت غلو مىكنند واز حد به در مىروند ، ومفوّضه را كه مىگويند ، حق تعالى خلق عالم را به ايشان واگذاشته است ، كه ايشان صغير شمرده اند مصيبت خدا را ، وكافر شدهاند بهخدا ، وشريك از براي خدا قرار دادهاند ، وگمراه شدهاند ومردم را گمراه كرده اند ، براي آن كه اقامهء فرايض خدا نكنند ، وحقوق خدا وخلق را ادا ننمايند . »
مجلسي ، جلاء العيون ، / 564 - 566
شيخ طوسي به سند معتبر روايت كرده است كه : معاويهبن وهب گفت : روزى در خدمت امام جعفر صادق عليه السلام نشسته بودم . ناگاه مرد پيرى كه منحنى شده بود از پيرى ، به مجلس حضرت درآمد وسلام كرد . حضرت فرمود : « وعليك السلام ورحمة اللَّه . اى شيخ ! نزديك من بيا . »
پس آن مرد پير نزديك آمد ودست مبارك آن حضرت را بوسيد وگريست . حضرت فرمود : « سبب گريهء تو چيست اى شيخ ؟ »
گفت : « يا بن رسولاللَّه ! من صد سال است كه آرزومندم كه شما خروج كنيد وشيعيان را از دست مخالفان نجات دهيد . ومىگويم كه در اين سال خواهد شد ، در اين ماه خواهد شد ، يا در اين روز خواهد شد ، ونمىبينم آن حالت را در شما . پس چگونه نگريم ؟ »
پس حضرت بهسخن آن مرد پير گريان شد وفرمود : « اى شيخ ! اگر اجل به تو تأخير افتد وما خروج كنيم ، با ما خواهى بود ، واگر پيشتر از دنيا مفارقت كنى ، در روز قيامت با اهلبيت رسول خدا خواهى بود . »
آن مرد گفت : « بعد از آن كه اين را از تو شنيدم ، هر چه از من فوت شود ، پروا نخواهم كرد . »
حضرت فرمود : « رسول خدا گفت : در ميان شما دو چيز بزرگ مىگذارم كه تا متمسك به آنها باشيد ، گمراه نگرديد : كتاب خدا وعترت من أهل بيت من . چون در روز قيامت بيايى ، با ما خواهى بود . »
پس گفت : « اى مرد ! تو را گمان ندارم كه أهل كوفه باشى . »
گفت : « از أطراف كوفه أم ، فداى تو شوم . »