تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ايتر پرسيكوم ( فارسي ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
گرانبها برنگ خاكسترى فولادى به نشانهء نيمه سوگوارى به تن داشت . پسر جوان تزار جامه‌اى از مخمل خال‌دار با رنگهاى سفيد و سياه پوشيده بود و بر تختى ديگر در سمت راست پدرش جاى داشت . در دو طرف آنها با مقدارى فاصله درباريان و شخصيت‌هاى ممتاز كشور كه تعدادشان به حدود دويست نفر يا بيشتر مىرسيد نشسته بودند . ابتدا صدر اعظم با اين عبارت به سخن پرداخت كه « اعليحضرت همايون امپراطور و پادشاه بسيار عاليقدر و توانا امپراطور روم و برادر بسيار عزيز آن اعليحضرت ( تزار ) به نزد آن اعليحضرت سفيرى اعزام داشته‌اند كه اكنون در حضور است . » پس از اين جملات من مىبايست پيش بروم و دست تزار و وليعهدش را ببوسم . بعد بجاى خود بازگشتم و صدر اعظم به من گفت كه مىتوانم به سخن بپردازم و اعليحضرت با كمال مسرت به من گوش فراخواهند داشت . در روز پيش از شرفيابى ، صدر اعظم منشى مخصوص خودش را نزد من فرستاد تا خبر بدهد كه سخنرانى من زياد و طولانى نباشد چون تزار حالش خوب نيست و نمىتواند مدت درازى با من ملاقات كند . همچنين از من خواست كه متن خطابه‌ام را برايش بفرستم تا ببيند چيزى بر خلاف رسوم مسكويها در آن نباشد . بعلاوه خواسته بود كه به هيچ‌وجه دربارهء سفرم به ايران اشاره‌اى نكنم . من خطابه مختصرى را كه تهيه كرده بودم برايش فرستادم اما اين خطابه را نتوانستم