تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
هامش
- كه از براي پادشاهى طالوت قرار داد اين بود كه فرشتگان تابوت را از بلاد جالوت ، نزد بنىاسرائيل وطالوت آرند . وگويند كه حق تعالى آن تابوت را بعد از دفن كردن قوم جالوت ، به آسمان برد . وبعد از آن به جهت علامت پادشاهى طالوت ، فرشتگان را امر كرد تا آن را بر زمين آوردند . وبنىاسرائيل بعد از رسيدن تابوت ، حكم طالوت را أطاعت كرده وتهيهء مقاتلهء جالوت كردند واز شهر إيليا بيرون آمدند وبه قول اشهر ، هشتاد هزار جوان با قوت بودند . وچون طالوت به امر اشموئيل با آن‌ها شرط كرد كه از نهرى كه ميان أردن وفلسطين مىگذرد ، نخورند وگفت : « فمَنْ شَربَ منهُ فليسَ منِّي ، ومَنْ لم يطعمهُ فإنّهُ منِّي إلّامَن اغْتَرَفَ غرفةً بيده » ، يعنى : هر كه يك كف از اين آب بيش‌تر خورد ، از من نيست وهر كه نياشامد از من است . وچون هوا به شدت گرم بود ، همهء آن لشگر از آن آب زيادة از يك كف آب خوردند ، مگر سيصد وسيزده نفر به عدد أصحاب بدر ، وآن‌ها كه زيادة از يك كف از آن آب آشاميده بودند ، لب‌هاى ايشان سياه گشت وتشنگى بر ايشان غالب آمد . وهر چند زيادتر آب مىخوردند ، تشنه‌تر مىشدند وبر كنار جوى ماندند وشرف فتح ونصرت درنيافتند . وآن سيصد وسيزده نفر كه به يك كف آب اكتفا كردند ، سيراب شدند ومطهرهاى ايشان از بقيهء آبى كه در كف آن‌ها مانده بود ، پر شد واز جوى گذشتند . چون چشم آن‌ها به ازدحام وجمعيت دشمن وكثرت آن‌ها افتاد ، [ گفتند ] : « لا طاقةَ لنا اليومَ بجالوتَ وجُنودهِ » ، ما را توانايى جدال با جالوت ولشگريان أو نيست ، به جواب : « كَمْ مِنْ فِئةٍ قليلةٍ غلبت فئةً كثيرةً » ، مفتخر شدند . وچون در مقابل جالوت صف كارزار ترتيب دادند ، از روى نياز والحاح به درگاه قاضى الحاجات آغاز كرده عرض كردند : « رَبّنا أفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وثَبِّتْ أقْدامَنا وانْصرنا على القَومِ الكافِرين » . حق تعالى دعاى ايشان را به هدف أجابت رسانيده ، داوودبن ايشا سنگى به فلاخن گذاشته ، به جانب جالوت انداخت . سنگ بر كلاهخود جالوت آمد ، سرش شكسته ، مغزش پريشان ولشگر أو پراكنده ومخذول ومنكوب شدند . وطالوت چون اين شجاعت ودلاورى از داوود ملاحظه كرد ، دختر خود را به عقد وى درآورده ، انگشتر مملكت دارى بر انگشتش كرد وأو را به جاى خود در تخت نشانيد ، همهء مردم مطيع أو شدند وحق تعالى أو را خلعت نبوت كرامت فرمود . ) القصة ، آن مرد شامي از حضرت أمير المؤمنين عليه السلام پرسيد از أيام هفته كه : « هر روزى به چه كارى سزاوار وبه چه عملي از اعمال شايسته است ؟ » حضرت فرمود : « روز شنبه روز مكر وخدعه است ، روز يك شنبه روز كشتن أشجار وغرس نمودن آن‌ها وبنا ساختن است ، وروز دوشنبه روز سفر كردن وطلب كردن چيز است ، وروز سه شنبه روز حرب كردن وخونريزى است ، وروز چهارشنبه روز شومى است كه مردم آن را به فال بد گرفته اند ، وروز پنج شنبه روز رفتن نزد پادشاهان ووزرا وحاجت خواستن ، وروز جمعه روز خطبه كردن ونكاح است . » أصفهاني ، ترجمهء عيون أخبار الرضا عليه السلام ، 1 / 181 - 190