هامش
- خلعت فاخرى به من بخشيد واسترى به من داد كه آن را به صد دينار فروختم .
پس گفت : اى جوان ! تو ديدهء مرا روشن كردى . من نيز ديدهء تورا روشن مىگردانم وتورا دلالت مىكنم به جوانى كه آن نيز ديدهء تورا روشن گرداند امروز . گفتم : دلالت كن مرا . گفت : دو برادر دارم كه يكى پيشنماز است ويكى مؤذن . آن كه پيشنماز است ، از روزى كه از شكم مادر آمده تا حال على را دوست مىدارد وآن كه مؤذن است از روزى كه از شكم مادر برآمده تا حال على را دشمن مىدارد . پس دست مرا بگرفت وآورد به درِ خانهء آن برادر كه پيشنماز بود . پس دست بر در زدم ، مردى بيرون آمد . چون نظرش بر من افتاد ، استر وجامه را شناخت ، گفت : استر وجامه را مىشناسم ومىدانم كه برادر من اينها را به تو نداده است ، مگر براي آن كه دوست خدا ورسول دانسته است تورا . پس حديثي در فضايل على براي من نقل كن .
گفتم : خبر داد مرا پدرم از پدرش از جدش كه روزى در خدمت حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بوديم ، ناگاه حضرت فاطمه عليها السلام درآمد ومىگريست . حضرت فرمود : سبب گريهء تو چيست اى فاطمه ؟ حضرت فاطمه گفت : اى پدر ! زنان قريش مرا سرزنش مىكنند ومىگويند : پدر تو تزويج كرده است تورا به مرد پريشانى كه مال ندارد . حضرت فرمود : گريه مكن اى فاطمه ، من تورا تزويج نكردهام ، بلكه خدا تزويج كرده تورا به أو وجبرئيل وميكائيل را گواه گرفته وحق تعالى از ميان جميع خلق پدر تورا اختيار كرده واورا پيغمبر گردانيده وبعد از پدر تو على را اختيار كرده وتورا به أو تزويج كرده واورا وصى من گردانيده است . پس على است شجاعترين مردم وبردبارترين مردم وسخىترين مردم واسلام أو از همه قديمتر است وعلم أو از همه بيشتر است ، ودو پسر أو بهترين جوانان بهشتند ونام ايشان در تورات شبر وشبير است براي كرامت ايشان نزد حق تعالى . اى فاطمه ! گريه مكن ، به خدا سوگند كه چون روز قيامت شود ، پدر تورا دو حله بپوشانند وعلى را دو حله بپوشانند وعلَم حمد در دست من باشد . پس من آن را به على دهم براي كرامت أو نزد خدا . اى فاطمه ! گريه مكن كه چون مرا بخوانند در روز قيامت به سوى پروردگار عالميان ، على با من باشد وچون خدا شفاعت دهد مرا در أمت من ، على با من شفاعت كند . اى فاطمه ! گريه مكن كه چون روز قيامت شود ، منادى ندا كند در أهوال آن روز كه : يا محمد ! نيكو جدى است جد تو إبراهيم خليلالرحمان ونيكو برادرى است برادر تو علىبن ابىطالب . اى فاطمه ! على مرا أعانت مىكند بر كليدهاى بهشت ، وشيعيان أو رستگاران خواهند بود در روز قيامت .
چون اين حديث را براي أو نقل كردم ، گفت : اى فرزند ! تو از مردمِ كجايى ؟ گفتم : از أهل كوفه أم . گفت : از عربى يا از عجم ؟ گفتم : از عربم . پس سى جامه به من داد وده هزار درهم به من عطا كرد وگفت : اى جوان ! مرا شاد كردى وديدهء مرا روشن گردانيدى . من به سوى تو حاجتي دارم . گفتم : بفرما . گفت : چون فردا شود ، بيا به مسجد آل فلان تا ببينى آن برادر مرا كه دشمن على است .
پس من در تمام شب مشتاق بودم كه صبح شود وآن حالت را مشاهده كنم . چون صبح شد ، به آن -