أخرج أبو المؤيّد موفّق بن أحمد أخطب الخطباء الخوارزمي المكّيّ ، بسنده عن سليمان الأعمش بن مهران الكوفيّ ، قال :
إنّ أبا جعفر المنصور الدّوانيقي الخليفة أرسل رجلًا إلى الأعمش جوف اللّيل ، فودّع
هامش
- مسجد رفتم ودر صف نماز ايستادم . ناگاه جوانى آمد ودر پهلوى من ايستاد وعمامهاى بر سر داشت . چون به ركوع رفت ، عمامه از سرش افتاد وديدم كه سرش به سر خوك مىماند ورويش روى خوك است . چون از نماز فارغ شديم ، من گفتم : اى جوان ! اين چه حالت است كه در تو مشاهده مىكنم ؟ پس گريست وگفت : بيا به خانه رويم تا من حالخود را براي تو نقل كنم . چون به خانه رفتم ، گفت : من مؤذن فلان جماعت بودم وهر صبح در ميان اذان واقامه هزار مرتبه علىبن ابىطالب را لعنت مىكردم . چون روز جمعه مىشد ، چهار هزار مرتبه لعنت مىكردم . پس روز جمعه به خانه آمدم ودر همين دكه كه مىبينى تكيه كردم . پس قيامت را در خواب ديدم وحضرت رسول وعلىبن ابىطالب را ديدم كه ايستادهاند شاد وخندان ، وحسن در جانب راست آن حضرت وحسين در جانب چپ أو ايستاده بودند . كاسهاى نزد ايشان حاضر بود . پس حضرت رسول گفت : يا حسين ! مرا آب ده . چون آشاميد ، گفت : اين جماعت را آب ده . چون همه آشاميدند ، گفت : آن مردى كه در اين دكان تكيه كرده است اورا آب ده . پس گفت : اى جد بزرگوار ! مرا امر مىكنى كه اين مرد را آب دهم وأو هر روز هزار مرتبه پدر مرا لعن مىكند وامروز چهارهزار مرتبه اورا لعنت كرده است . پس حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم به نزديك من آمد وگفت : لعنت خدا بر تو باد . چرا لعنت مىكنى على را ؟ على از من است . چرا دشنام مىدهى على را ؟ على از من است . پس آب دهان بر روى من انداخت وسرپايى بر من زد وگفت : برخيز خدا تغيير دهد نعمت خود را نسبت به تو .
چون از خواب بيدار شدم ، سر ورويم مانند سر وروى خوك شده بود . »
پس أبو جعفر دوانقى به من گفت : « آيا اين دو حديث در دست تو هست ؟ »
گفتم : « نه . »
گفت : « يا سليمان ! محبت على ايمان است ودشمنى أو نفاق است . به خدا سوگند كه اورا دوست نمىدارد ، مگر مؤمني ودشمن نمىدارد مگر منافقى . »
گفتم : « أيها الأمير ! مرا أمان بده كه سخنى بگويم . »
گفت : « بگو . »
گفتم : « چه مىگويى در حق كسى كه حسين را شهيد كرد ؟ »
گفت : « بازگشت أو به سوى آتش است وهميشه در آتش است . »
گفتم : « چه مىگويى در باب كسى كه فرزندان ديگر حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم را شهيد كند ؟ »
گفت : « بازگشت أو به سوى آتش است وهميشه در آتش است . وليكن هميشه مُلك وپادشاهى عقيم است وآدمي فرزند خود را براي پادشاهى خود مىكشد . بيرون رو وآنچه شنيدى براي مردم نقل كن . »
مجلسي ، جلاء العيون ، / 495 - 500