هامش
- واما چهلم اين كه رسول خدا در يكى از جنگها مرا بر سر چاهى فرستاد ودر آن چاه آبى نبود . من بازگشتم وجريان را به عرض رساندم . به من فرمود : آيا در آن چاه گِل بود ؟ عرض كردم : بلى . فرمود : از آن گِل براي من بياور . پس من از آن چاه مقدارى گِل آوردم . حضرت كلامي در آن فرمود . سپس فرمود : اين گِل را در ميان چاه بينداز . ومن انداختم كه ناگاه آب جوشيدن گرفت تا أطراف چاه پر شد . پس آمدم وخبرش را به حضرت دادم . به من فرمود : موفق باشى يا علي كه جوشيدن آب از بركت تو بود . واين منقبت مخصوص من گرديد ، نه أصحاب پيغمبر .
واما چهل ويكم اين كه شنيدم رسول خدا فرمود : يا علي ! مژده ات باد كه جبرئيل نزد من آمد وگفت : يا محمد ! خداى تبارك وتعالى به ياران تو نظر فرمود . پس پسر عموى تو وشوهر دخترت فاطمه را بهترين ياران تو يافت . از اين نظر اورا جانشين تو وكسى كه از جانب تو أداء نمايد ، قرار داد .
واما چهل ودوم اين كه شنيدم رسول خدا مىفرمود كه : يا علي ! مژدهات باد كه خانهء تو در بهشت روبهروى خانهء من است وتو در آسايشگاه برين ، وبا من در بالاترين مقامات خواهى بود . عرض كردم : يا رسول اللَّه ! بالاترين مقامات چيست ؟ فرمود : گنبدى است از درّ سفيد كه هفتاد هزار در دارد وجايگاه مخصوص من وتو يا علي مىباشد .
واما چهل وسوم ، رسول خدا فرمود : خداى عز وجل دوستى مرا بر دلهاى مؤمنين جايگير نموده وهمچنين دوستى تورا يا علي ، در دلهاى مؤمنين جايگير نموده ودشمنى مرا ودشمنى تورا در دلهاى منافقين جايگير كرده . پس تورا به جز مرد با ايمان پرهيزگار دوست نمىدارد وبه جز منافق كافر دشمنت نمىدارد .
واما چهل وچهارم اين كه شنيدم رسول خدا فرمود : هرگز تورا از عرب به جز زنازاده واز عجم به جز شقى واز زنان به جز سلقلقيه دشمن نمىدارد .
واما چهل وپنجم اين كه رسول خدا مرا خواست ومن چشم درد داشتم . پس آب دهان بر چشم من انداخت وفرمود : بارالها ! در سرما گرمش بكن ودر گرما خنكش فرما . پس به خدا قسم چشم من تا اين ساعت هرگز بهدرد نيامده است .
واما چهل وششم اين كه رسول خدا أصحاب وعموهايش را دستور داد تا درها را ( كه به ميان مسجد باز مىشد ) ببندند . وبنا به دستور خداى عز وجل درِ خانهء مرا باز گذاشت واين چنين افتخار كه مراست هيچ كس را نيست .
واما چهل وهفتم اين كه رسول خدا در ضمن وصيتش به من دستور داد كه : وعدهها وقرضهايش را بپردازم . عرض كردم : يا رسول اللَّه ! خودتان مىدانيد كه مرا مالي نيست . فرمود : خداوند به همين زودى تو را كمك خواهد نمود . پس هر يك از بدهكارىها ووعدههايى را كه آن حضرتداشت خواستم بپردازم ، خداوند بر من سهل فرمود . تا اين كه همهء بدهكارىها ووعدههاى آن حضرت را پرداخت نمودم . وچون همهرا شماره كردم به هشتاد هزار رسيد ومختصرى باقي ماند كه وصيت كردم به حسن عليه السلام ، تا آن را بپردازد . -